+ تنها مشکل مملکت ، با حضور ، رهنمود و دستور رئیس جمهور حل شد!

تنها مشکل مملکت ، با حضور ، رهنمود و دستور رئیس جمهور حل شد!


بسم الله


امروز خبر بسیار مهم و اساسی و تاریخی ایران ، که مایه غرور و افتخار هر ایرانی و ضد امپریالیسم جهانی و آزادی خواه جهان بود ، روی خروجی رسانه ملی رفت...
بلافاصله با استقبال تاریخی مردم همیشه در صحنه ایران ، این خبر ده ها بار تکرار شد و بارها مصاحبه و حاشیه های این خبر پخش شد...
این جور خبرها طبق معمول باید مربوط به محمود احمدی نژاد ، رئیس جمهور ایران باشه... اما این خبر ربطی به انرژی هسته ای ، دیدار با رئیس جمهور ونزوئلا یا قیمت گوجه در میوه فروشی سر کوچه منزل آقای احمدی نژاد نداشت...
این خبر ، مربوط به دیدار رئیس جمهور ایران از یک جمعی بود که یک مصوبه بسیار مهمی را هم به همراه داشت...
دیدار سر زده رئیس جمهور از تمرین تیم ملی فوتبال!!! برای سومین بار!!! در آستانه دیدار با تیم ملی امارات!!!
بله... رئیس جمهور مملکتی که قیمت پودر لباس شویی در ظرف یک روز دو برابر میشود و در ظرف چند روز نایاب!!!... رئیس جمهور مملکتی که قیمت مسکن ظرف دو سال سیصد در صد گران میشود... رئیس جمهور مملکتی که سه سال است که پول نفت را بر سر سفره ها نیاورده هیچ ، بنزین را سهمیه بندی کرده... رئیس جمهور مملکتی که قیمت میوه را از میوه فروشی سر کوچشون میپرسه... رئیس جمهور مملکتی که شیفته مارادونای دائم خمر و معتاد و قاچاقچی شده.. رئیس جمهور کشوری که سه سال است که قراره مافیای نفت و اقتصاد ایران رو معرفی کنه... رئیس جمهور مملکتی که فحش خوری از رئیس یک دانشگاه و این همه مشکلات ربز و درشت را عنایت ویژه امام زمان میداند... حال با فراق بال برای سومین بار در سومین سال ریاستش بطور کاملا غیر منتظره به سر تمرین تیم ملی رفت و ضمانت علی کریمی را برای بازگشت به تیم ملی کرده!!!
تیم ملی نه در آستانه جام جهانی ، نه المپیک ، نه جام ملت های آسیاست... تنها قراره در سومین بازی از مرحله انتخابی مرحله مقدماتی جام جهانی به مصاف امارات بره!!!



این درحالیست که وضعیت بی سامان و بهم ریخته اقتصادی کشور ، همه را (حتی طرفداران متعصب خود را) به واکنش واداشته...
تمام مشکلات مملکتمون حل شده فقط این فوتبال لعنتی مونده بود که با عنایت ویژه رئیس جمهور و دستور انقلابی شخص ایشان مبنی بر بازگشت کریمی ، حل شد!!!


 


پس نویس///////////////////////////////
1- یاد طرح تثبیت قیمت ها افتادم... بنزین یکسال 5 تومن گرون نشد... سال بعد 20 تومن گرون شد... تازه سهمیه بندی هم شد...
2- محمد رضا باهنر ، جدیترین طرفدار دولت که از استیضاح چندین وزیر دولت جلوگیری کرده بود ، از سیاست های اقتصادی دولت انتقاد کرد...
3- لینک خبر: حضور احمدی‌نژاد در تمرین تیم ملی فوتبال و توصیه‌های فنی
4- لینک تصمیم تاریخی: بازگشت علی کریمی با وساطت رئیس‌جمهور
5- در پی انتقاد باهنر: پرداخت دستمزد زحمات سه‌ساله باهنر از سوی برخی حامیان دولت
6- تقریبا همزمان با دیدار رئیس جمهور از تیم ملی اتفاق افتاد: اهالی دو روستا راه را بر وزیر بستند
7- و البته هنوز تابستون نرسیده زیاد به این موضوع برمیخورید: خاموشی‌های گسترده، محصول مشترک مجلس هفتم و دولت نهم
8- و....: گرانی، بیشتر در استان‌های محروم کشور
9- و همچنین: دو برابر شدن قیمت سیمان، بشارت دولت به بازار مسکن؟
10- و در آخر: خدا به داد بعدیش برسه...


+ بهترین لحظه زندگی من ، در خواب بوده!!!

بسم الله


الان میخوام یه خاطره بگم که قبل از این به هیچکس نگفتم... میخوام همه کف بر بشن!!!
توی اون مدتی که مقام معظم رهبری به شیراز اومده بودن ، یه فرصتی پیش اومد که بطور نیمه خصوصی خدمت آقا برسم... بعد از کلی بازرسی رفتیم توی یه اتاقی که بنظر میرسید باید چند ساعتی منتظر بمانیم تا آقا تشریف بیارن... اما تا داخل اتاق شدیم ، همه جا خوردیم... آقا روی صندلی خودشان نشسته بودند...
نه سن ، نه دکور ، نه محافظ ، نه خبرنگار... هیچی! فقط آقا بودند و ما...
اون لحظه که این صحنه رو دیدم ، جا خوردم... کاملا گیج بودم... سلام کردم و رفتم جلو آقا نشستم... اگه حواسم جمع بود حتما میرفتم دست بوسی... به کلی گیج بودم...
بعد یه خورده حواسم سر جاش اومد... کلی به خودم فحش میدادم چرا موقعیت به این خوبی رو از دست دادم!
یواش یواش ، آدم ها مختلفی از راه میرسیدن... یه آدم هایی که فکرش هم نمیکردم توی این جلسه نیمه خصوصی ، حضور داشته باشن... همون آدم ها شروع کردن به پچ پچ کردن... آقا هم اون جلو نشسته بود و فقط نگاه میکرد...


یهو آقا بلند شد و رفت!!! همون آدما عین خیالشون هم نبود... بعد فکر کردم آقا از اون ها ناراحت شده... گوش هام رو تیز کردم ببینم چی میگن... یکی از مسئولان استان در گوشی به اون یکی مسئول میگفت:
- برای چی پاهام رو جمع کنم؟ مگه کیه که بخوام جلوش دو زانو بشینم...!!!
- آره منم پام درد میکنه... برای چی به خودم سختی بدم؟؟!!!
منم بدجوری بهم برخورد... دیدم اینا که مثلا مسئولان نظام هستن اینجوری درمورد ولایت فقیه حرف میزنن... آقا هم با ناراحتی ، بدون حتی یک کلام حرف ، رفته... بشینم چیکار کنم؟
بلند شدم که برم... رفتم توی یه اتاق دیگه ای که دیدم یه تعدادی صف کشیدن...
گفتم اینجا چه خبره؟ گفتن این صف برای دیدار کاملا خصوصی هست!!!
یه نفر جلو در نشسته بود که میپرسید با آقا چیکار دارین؟
بعضی ها درخواست داشتن... گلایه داشتن... اون هم درخواست ها و نامه ها رو میگرفت و میگفت به آقا میدم...
نوبت به من رسید... طرف بدون اینکه چیزی از من بپرسه ، گفت برو تو!!!
رفتم تو اتاق... دیدم آقا گوشه اتاق نشسته... تمام سلول های بدنم به هم فشار می آوردن... انگار که میخوان از خوشحالی پرواز کنن...
همینکه اومدم برم پیش آقا ، یهو چند نفر دیگه که تابلو بود از گردن کلفت های سیاسی هستن رفتن پیش آقا... خیلی زورم گرفت که حقم رو خوردن و همینجوری و بدون ملاحظه رفتن جلو!!!
آقا بهشون گفت من کاری به شما ندارم... اگر کاری دارین برین پیش فلانی... خوب زد تو برجکشون...
من رفتم جلو برای دست بوسی... دست و صورت آقا را بوسیدم...
آقا من رو توی آغوش خودش گرفت... چند ثانیه  من رو محکم در آغوش خودش گرفته بود... من هم فقط گریه میکردم...
توی اون لحظه فقط دوست داشتم که تمام زندگی و بود و نبودم رو بدم ولی این حس و حال باز هم ادامه داشته باشه...
تا می آمدم حرف بزنم ، زبونم میگرفت... تا میخواستم چیزی بگم سریع یه چیزی جلو زبونم رو میگرفت...
یک لحظه سرم رو بلند کردم گفتم...
خدایا... خدایا...
این... این... این خواب یا بیداری؟؟
از خواب پریدم!!!
صورتم خیس اشک شده بود...
...
...
...
شاید من اولین نفری هستم که به جرات میتونم بگم ، بهترین لحظه زندگی من ، در خواب بوده!!!
خواب آقا... نائب امام زمان (عج)
بله...
بهترین لحظه زندگی من ، در خواب بوده!!!


 


پی نوشت///////////////////////////////
1- درسته که این فقط خواب بوده ، ولی فکر نمیکنم که خیلی هم دور از واقعیت باشه... اینکه دل رهبر از خیلی ها خون هست... اینکه خیلی از مسئولان ، مخالف رهبری و نظام هستن ولی دارن نون نظام رو میخورن... از قدرتشون خیلی جاها استفاده میکنن ولی.... اینکه رهبری ، خیلی از سیاسیون گردن کلفت رو اصلا تحویل نمیگیره ، باهاشون کاری نداره... ولی اون ها قدرت دارن و حق آدمایی مثل ماها رو میخورن...
2- این خاطره ، برای من واقعیه واقعیه!!! برای من واقعی بود... چون تمام اون لحظات رو واقعا حس کردم... توی خواب همه چی رو حس کردم...


+ باور کن نمیفهمی!

نه!
نمیفهمی!
اون یکی جسد ، سر نداشت! میفهمی یعنی چی؟
نه!
نمیفهمی!
یکی دیگه بدنش نصف شده بود! میفهمی یعنی چی؟
نه!
باور کن نمیفهمی!
هی! با تو ام! تا حالا تکه های بدن بهترین دوستانت رو توی 2تا کلمن آب دیدی؟ میفهمی چی میگم؟
نه!... بخدا نه!
باور کن نمیفهمی!
خودت رو به اون راه نزن! با تو ام! آره! با تو! اگه بهت بگن بچت تا آخر عمر ، دست یا پا نداره چیکار میکنی؟ میتونی تصور کنی؟ میفهمی؟
نه!
به خود خدا قسم نمیفهمی!
حالا بیا و بگو ، اتفاقی نیافتاده ، چیزی نبوده!
اما از نظر من مشکلی نداری!
میدونی چرا؟
چون تو نمیفهمی!
****************************



مخاطب من توی این نوشته ، خیلی ها هستن...
اون هایی که ذره ای انسانیت نداشتند... اون هایی که بمب گذاشتند!
اون هایی که ذره ای مردانگی نداشتند... اون هایی که گفتند بمب نبوده!
اون هایی که ذره ای عدالت نداشتند... اون هایی که گفتند سهل انگاری بوده!
اون هایی که ذره ای ایمان نداشتند.... اون هایی که واقعیت رو فدای مصلحت کردن!


آخر نوشت////////////////////////////////////////////////
یک) آخه متخصص! یه خمپاره زمان جنگ توی اتاق شیشه ای ، بعد از 5 سال ، چطوری خود به خود منفجر میشه؟
دو) آخه کارشناس! خمپاره میتونه نصف یک سقف رو از جا بکنه؟! میتونه یه نمایشگاه چند صد کیلویی رو به آسمان پرتاب کنه؟!
سه) آخه این کاره! خمپاره این همه موج داره؟
چهار) آخه مسئول! میتونی اون دنیا جواب این شهدا رو بدی؟
پنج) تازه جالب اینجاست که گفتن معلوم نیست اصلا شهید حساب میشن یا نه! لعنت خدا بر...
شش) جالب تر اینکه یکی از مسئولین گفته بود احتمالا کپسول گاز بوده!!! اون هم توی مجلس!!! خوب نگفته آبگرمکن ترکیده!!!
هفت) تبریک به وزارت نفت. ساخت گاز با فشار بالا که قدرت تخریبی به اندازه یک بمب دست ساز را دارد. واقعا که...
هشت) بینندگان عزیز یه بمب تو افغانستان منفجر شد، تو عراق هم یه موشک به زمین خورد. لبنان هم چند نفر زخمی شدند. فلسطین هم درگیری شده، بورکینافاسو هم همچنین. و بقیه جاها هم جنگه. شیراز هم امن و امانه و هیچ خبری نشده!
نه) وبلاگ شهید علیرضا مهدوی(ایشون در بمب گذاری دیشب شهید شدن): http://lesaraat.blogfa.com.
ده) ما هر هفته ، با دوستان ، دقیقا کنار نقطه بمب گذاری شده مینشستیم! ولی اون روز ، برای همه ما کار پیش اومد ، نرفتیم!
صفر) تا شهادت راهی نیست... لیاقت میخواهد که ما نداریم...


+ جنگ قدرت

جَنگ قدرت...
بعضی ها برای به قدرت رسیدن یا در قدرت ماندن میجنگند...
این چیزی هست که هزاران ساله در وجود خیلی ها بوده...
اسلام هم تاکید بسیار ویژه ای برای جلوگیری از این جور زور زدن های بیخودی کرده...
امام علی (ع): مومن واقعی بسوی قدرت نمیرود بلکه قدرت بسوی آن می آید.
امام علی (ع) بهترین کسی بود که به حرف خودش عمل کرد... او وقتی که همه چی برای بقدرت رسیدنش بعد از مرگ خلیفه سومی (لعنة الله علیه) مهیا بود ، بسوی قدرتی که حق مسلم اش بود نرفت و به درخواست بسیار زیاد مردم آن هم با شرط و شروط ، مسئولیت را پذیرفت...
اما جنگ قدرت همچنان ادامه دارد... در هر جایی ، به یک نوعی...
در بین ملل مسلمان نیز متاسفانه ، جنگ قدرت وجود دارد... حتی در بین بعضی از علمای(!!!) مسلمان(!!!)...
بعضی از این علمای مسلمان ، جنگ قدرت را به شیوه جدید و جالب دنبال میکنن... آن ها علمی بالاتر از علم افراد عادی دارند و از احادیث ، آیات و روایات به سود خود برداشت میکنند... مردم عادی هم نمی توانند جواب قانع کننده ای را بیاورند...
آن ها میتوانند با استفاده از آیات و روایات ، نماز خواندن را برای مسلمانان حرام کنند!!! و کسی هم نمیتواند بر منطق آنان پیروز شود...
اگر علمای واقعا مسلمان ما نبودند ، واقعا همچین اتفاقی می افتاد...
نمونه های زیادی وجود دارد... مگر همین سنی ها که از صراط المستقیم منحرف شده اند ، خود را مخالف اسلام میخوانند؟ اتفاقا خود را مسلمان واقعی میدانند و بقیه را منحرف! البته به این راحتی هم نیست... آنها استدلال های بسیار قوی می آورند که مردم  عادی بسیار راحت و بدون شک و شبه آن را قبول میکنند... اگر این علمای شیعه نبودند ، باور کنید که همه مسلمین منحرف میشدند...


تانک میرکاوا. به اصطلاح دژ شکست نا پذیر ارتش اسرائیل



بهائیت ، وهابیت و رژیم اسرائیل هم از دیگر نمونه ها هستند... وقتی یک جوان از ما میپرسد بهائیت چیست؟ ما میگوییم یه آدم فلون فلون شده ای بوده که اول میگفته من جاینشین امام زمان هستم ، بعد شد خود امام زمان و بعد هم پیامبر اللهی!!!
اگر این استدلال به همین راحتی بود که اینقدر طرفدار پیدا نمیکرد... آنها از منطق بسیار قوی استفاده میکنند... بسیار قوی... گاهی از مباحثه با اینجور آدم ها می ترسم!!!
همه آنها بدنبال قدرت هستند... فقط قدرت...
وظیفه ای که بعهده ما مسلمین است که از قدرت گرفتن اینها جلوگیری کنیم ، بالا بردن اطلاعات شخصی است... در هر زمینه ای...


+ وبلاگم منتخب شد...

به به... به به...
بعد از منتخب شدن اولین وبلاگم (جمهوریت) ، این وبلاگم هم منتخب شد...
و دیگر هیچ....


+ محله مهد قولک

سال 86 هم با همه بدی ها ، زشتی ها و خوبی ها گذشت...
یادم میاد اون موقع که مدرسه میرفتیم ، عشقمون تعطیلات نوروز بود و همیشه منتظر تعطیل شدن مدارس تا 20 فروردین بودیم!...
البته اگه تعطیلش هم نمیکردن ، ما خودمون این کار رو میکردیم!
همش اینور اونور میرفتیم ، عیدی های توپ میگرفتیم... بیشترین عیدی هام رو توی اصفهان میگرفتم... البته تعجب نکنید... از اصفهانی ها نمیگرفتم... از آبادانی ها توی اصفهان...
نزدیک 13 فروردین که میشدیم ، انگار تسونامی اومده و یه غم بزرگی روی دلمون مینشست... دیگه باید یواش یواش ، بازی رو کنار میذاشتیم و میرفتیم پیک نوروزی رو توی یه روز حل میکردیم!...
یادش بخیر... عجب روزگاری داشتیم....
ولی الان چی؟ باید به زور توی خونه نگهمون دارن... از یکم فروردین روز شماری میکنیم تا این تعطیلات لعنتی تموم بشه و بریم سر کارمون... کجاست اون صفای خانواده ها؟؟؟ کی دیگه حوصله عید دیدنی داره؟؟؟ پدر بزرگ و مادر بزرگ ها کجا هستن؟؟؟ همین چندتا عید دیدنی ها هم ، بدجوری حال آدم رو میگیره... همگی رنگ بیرنگی گرفتن... دیگه کو پسر خاله و پسر عمه و پسر دایی تا بریم خونشون ، آتیش بسوزونیم!!! همگی برای خودشون کسی شدن... بچه تر ها هم ، هم بازیشون شده کامپیوتر...
توجه کردین الان مدت هاست صدای بچه ها از کوچه نمیاد؟؟؟ اون موقع ها به محله ما میگفتن محله مهد قولک ها!!! عصر که میشد 20 – 30 تا بچه ، از کوچیک تا بزرگ میرختن تو کوچه... پسرا فوتبال ، دخترا هم خاله بازی... هر روز پیرتر های محله ، میومدن خونه یکی از ماها ، به بابامون شکایت میکردن... چرا اینقدر بچه هاتون سر و صدا میکنن؟؟؟



الان من نمیدونم همسایه (!!!) روبرویی و بغلی ، اصلا زن دارن که بچه داشته باشن؟؟؟!!!
کوچه ، خلوت... دلم تنگ شده برای اون همه سر و صدا...


عاقبت پیشرفت و تکنولوژی و زندگی ماشینی همینه دیگه...
حالا مردونه ، این زندگی رو بیشتر دوست دارین یا زندگی 10 – 15 سال قبل رو؟؟؟


+ هندونه

- پسرو داشت به دخترو متلک میگفت.... بابا ، بابا ، میشنوی؟
- آره بابایی ، بوگو...
- بعد من همیجوری بهش زُل زده بودم... بابا میشنوی؟
- آره باباجون ، بوگو...
- بعد ، بعد ، اِ اِ اِ اِ ، چی میگفتم؟!!!... ها... بعد به من گفت چیزی میخوی؟ منم گفتم مگه تو فضولی؟! به تو چه؟!
- خوب کردی بابا... میخواستی یه دِنگیش هم بزنی!!! (دِنگ به معنای پیشانی بر پیشانی کسی کوفتن!!!)
- نمیشد بابا... آخه خیلی بزرگتر از من بود............


نظرسنجی(!!!): بنظر شما این گفتگو های مربوط به یه خانواده پولدار بی غم و درد بوده؟
1) بلی
2) خیر


اونهایی که گفتن بلی ، باید به شما آفرین گفت... چون تلاش خودتون رو برای پاسخ درست دادن کردین ولی اشتباه حدس زدین!!!
مکالمات رد و بدل شده بالا بین یک پدر و پسر بسیار فقیر رخ داده که خودم نظاره گر اون بودم...
یه جور آرامش عجیبی توی این گفتمان حاکم بود... انگار نه انگار که شاید اونها محتاج نان شب هستن...
بنظر من آرامش واقعی وقتی پیدا میشه که خودت رو کامل از این دنیای مادی ، آزاد کنی...


یادم میاد که یکی از مدیران کشور که قبل از انقلاب ، تاکسیران بوده تعریف میکرد که بهترین غذایی که تا بحال خوردم ، هندونه بوده!!! اون وقت ها مسافری سوار تاکسی ام شد و هندونه دستش بود... خیلی دلم هندونه میخواست ولی پول نداشتم ، اون روز تا ظهر مسافرکشی کردم و بعد با تمام اون پول رفتم یه هندونه بزرگ خریدم و نشستم تا پوستش خوردم!!!
هیچ چیز به لذت و شیرینی اون هندونه نبوده و نیست و نخواهد بود!


 



+ با تمام وجود حمایتت میکنم...

اولین برخورد من با او ، به زمان ریاستش در یک سازمان جوان به نام سازمان ملی جوانان برمیگردد...
سازمانی که تحول ، جنبش ، نشاط و حرکت در آن موج میزد...
نیروی کار جوان و متعهد و با امید و با استعداد و قوی...
کسانی که به سختی میتوان جاینشین مناسب برایشان پیدا کرد...
به یک چشم به هم زدن ، همه چیز را تغییر داد...
دریافت و توزیع عادلانه اعتبارات مالی ، نشان از مدیریت قوی و عادلانه یک مدیر توانا بود...
شنید بودم که او استعفا داده... من هم منتظر روزهای سخت سازمان بودم!!!
اما رفتن او هم فرق میکرد... او از سازمان رفت اما چندین مدیر موفق را تربیت و از خود به یادگار گذاشت تا بماند خدمات او به جوانان حتی بعد از رفتنش...
به تدریس در دانشگاه چسبید! نه... او را گره زدن! دانشجویانش او را به فکرشان گره زدن...
کاش استاد دانشگاه من هم او بود...
میدیدم که دانشجویانش خیلی راحت با او بحث میکنند... او خسته از کار روزانه در دانشگاه بود ولی برای داشجویانش اهمیت میداد...
هیچکس حس نمیکرد که این سید ، خسته است... اگر میدانستند جلسات بحث روزانه را چند ساعت طول نمیدادند!... تازه این غیر از کلاس درس بود... مباحثه ، آخر روز در دفتر دکتر جریان داشت...
او از هر جهت مدیر است!... به نیروهایش ، به جوانان ، به مردم شهرش ، بیش از هرکس اهمیت میدهد...
من این را با تمام وجود ، برای اولین بار لمس کردم...
او بلند پرواز نیست... هیچگاه قول های آنچنانی به هیچکس نداد...
زمزمه های کاندید شدنش برای مجلس بر سر زبان ها افتاد ، امیدهایمان بیشتر شد...
فکر میکنم فقط او میتواند با تمام وجود و با تمام قدرت ، نماینده من در مجلس باشد...
فکر میکنم فقط او میتواند امانتدار رای من باشد... امانتدار اعتماد من باشد...
با خود تکرار میکنم...
با تمام وجود حمایتت میکنم... سید احمد رضا دستغیب...



+ باران!

چند دقیقه ای کنار پنجره نشستم... خیره به بیرون... روی کامپیوتر هم صدای استاد پرهیزکار رو گذاشته ام... صدای آیات خدا توی گوشم و خود آیات جلوی چشمم...
نه... قرآن نمیخوندم... بیرون رو نگاه میکردم... محو تماشای آیات خدا...
باران!
صدای قرآن و.... باران...
برام یه سوال پیش اومده... باران ، اشک آسمان خدا هست یا پاداش خدا؟
آسمان از بیچارگی ما داره گریه میکنه و دلش برای ما سوخته و داره از نعمت های خدا به ما هم میرسونه یا پاداش اعمال مردم یک شهر؟
شاید برای هرکسی یه جوریه... برای بعضی ها شادی آسمان خدا و بعضی ها هم بغض آسمان خدا...
امروز آسمان برای من ابری ابری ابری ابری ابری هست!... امروز آسمان برای من خیلی گرفته بود... بغضش ترکیده و داره اشک می باره... شاید بخاطر اینه که منم امروز خیلی دلم گرفته... اگه سر کار نبودم ، شاید منم............


"انّا صببنا الماء صبا؛ ما آب فراوانی از آسمان فرو ریختیم" و تمام نهرها و چشمه‌ها و قنات‌ها و چاه‌های آب، ذخایر آبی خود را از باران می‌گیرند. عبس، (80)، آیه 21.


+ چقدر عجیبه ...!

چقدر عجیبه ...!
-چقدر عجیبه که یک ساعت عبادت به درگاه الهی ،دیر و طاقت فرسا می گذره ،ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره !
-چقدر عجیبه که 100 تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه ، اما وقتی که با همون پول به خرید می رویم ،کم به چشم می آید
-چقدر عجیبه که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر می اد ،اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره !
-چقدر عجیبه که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم ،هر چی فکر می کنیم ،چیزی به فکرمون نمی اد تا بگیم ،اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم !
-چقدر عجیبه که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافی می کشه ،لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمان نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی می شه ،شکایت می کنیم و آزرده خاطرمی شویم !
-چقدر عجیبه که خوندن یک صفحه یا بخشی از قرآن سختة ،اماخوندن 100صفحه از پر فروشترین کتاب رمان دنیا اسونه !
-چقدر عجیبه که سعی می کنیم ردیف جلوی صندلی های یک کنسرت با مسابقه رو ،رزرو کنیم ،اما به آخرین صف های نماز جماعت تمایل داریم ! 
 -چقدر عجیبه برای عبادت و کارهای مذهبی ،هیچ وقت زمان کافی در برنامه رومزه خود پیدا نمی کنیم ،اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو اخرین لحظه هم که شده انجام بدیم !
-چقدر عجیبه که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم ،اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم !
-چقدر عجیبه که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنن یا کاری در راه خدا انجام بدن ،به بهشت برن !
-چقدر عجیبه که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید ،به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود ،همه جا را فرا می گیرد ،اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن اون فکر می کنید !
خنده داره این طور نیست !؟ دارید می خندید ؟دارید فکر می کنید ؟ نه ،تاسف آوره

نوشته شده توسط امیدنو

+ عطش

هر روز وقتی بر میگشتیم، بطری آب من خالی بود، اما بطری مجید پازوکی پر بود. توی این حرارت آفتاب، لب به آب نمی زد. همش دنبال یه جای خاص می گشت. نزدیک ظهر، روی یک تپه خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بودیم و دید می زدیم که مجید بلند شد. خیلی حالش عجیب بود. تا حالا اینطور ندیده بودمش. هی می گفت پیدا کردم. این همون بلدوزره و...
یک خاکریز بود که جلوش سیم خاردار کشیده بودند. روی سیم خاردار دو شهید افتاده بودند که به سیم ها جوش خورده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر. مجید بعضی از آنها را به اسم می شناخت. مخصوصا آنها که روی سیم خاردار خوابیده بودند. جمجمه شهدا با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت، روی دندان های جمجمه می ریخت و گریه می کرد و می گفت:«بچه ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. تازه، آب براتون ضرر داشت!» ... مجید روضه خوان شده بود و ... .


+ مسلمونا...

بسم رب الشهدا و الصدیقین
بمناسبت فرارسیدن محرم الحرام: احکام ذبح:
1) مسلمونا... قربونی باید 6 ماهش تموم شده باشه...
2) مسلمونا... قربونی رو تشنه ذبح نکنید...
3) مسلمونا... قربونی رو جلوی بچه هاش ذبح نکنید...
4) مسلمونا... قربونی رو سریع خلاص کنید...
5) مسلمونا... قربونی رو راحت ذبح کنید...
و بمناسبت پایان دهه اول محرم الحرام:
فقط... وای از دل زینب...
و یک سوال:
چرا فقط دهه اول رو عزاداری میکنیم؟ مگه اصل عزا ، بعد از دهه نیست؟


+ حیا کن ، چت روم رو رها کن!!!

وجود دارند ، مردان و زنانی که در ظاهر با حیا هستن غافل از اینکه این حیا ، حیای احساسی است و نه حیای عقلانی و عوامل زیادی باعث از بین بردن این نوع حیا (حیای احساسی) ، گاهی مقطعی و گاهی دائمی میشوند. چون این حیا از روی عقل نیست و پشتوانه فکری ندارد...


 


من مواعظ النبی صلى الله علیه و آله و سلّم:


"الحیاءُ حیاءان، حیاءُ عقلٍ و حیاء حُمْقٍ، و حیاء العقل العلم و حیاءُ الحُمقِ الجهل."


(تحف العقول، ص 45)


از توصیه های حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله:



حیاء و شرم دو قسم است: حیاء عقل(عاقلانه) و حیاء جهل(جاهلانه).



حیاء عاقلانه از دانش و علم است و حیاء جاهلانه از نادان



بنظر من یکی از وسایلی که باعث از بین رفتن حیا در بین کسانیکه حیای احساسی دارند و متاسفانه براحتی حاضر به پذیرش آن نیستند ، چت کردن است! و باید بارها و بارها تاسف خورد که این بیماری در بین مذهبی ها بیشتر است... چون حیا (احساسی) به اون ها اجازه نمیده بصورت مستقیم ، اقدام به ایجاد ارتباط کلامی با جنس مخالف بکنن ، محیط یاهو مسنجر یا چت ، میتونه محیط عالی برای این نوع ارتباط ها باشه.




در این نوع محیط ها که ارتباط بصورت نوشتاری است ، حیای احساسی کنار گذاشته میشود غافل از اینکه این ارتباط نوشتاری میتواند به مراتب خطرناکتر از ارتباط گفتاری باشد. چون معمولا حیا در ارتباط گفتاری بسیار بیشتر از ارتباط نوشتاری چت ، رعایت میشود.
متاسفانه احساس و نه تعقل ، مانع پذیرش این واقعیت در بین دختران و پسران ما میشود.
یکی از دوستان تعریف میکرد که یکی از دختران مجموعه های مذهبی خواهان ارتباط از طریق یاهو مسنجر بوده که با مخالفت و تذکر دوستمان مواجه شده بود... دوست من در پاسخ درخواست اون دختر گفته بود: اگر صحبتی یا سوالی دارین الان بیاین به فلان پارک(!!!) و سوال یا صحبت خود رو مطرح کنید...
اون دختره هم مخالفت کرده بود (در واقع حیا به اون چنین اجازه ای نداده بود)...
بعد اون پسره به اون همین تذکرات رو داد که حیا همجا خوب هست نه بعضی جاها... این ارتباط با چت در واقع حیا رو یواش یواش از بین میبره و.....
ولی متاسفانه خیلی ها حاضر به پذیرش این واقعیت نیستند...


پیامبر بزرگ اسلام می فرماید :


« یکی از سخنان پیامبران پیشین که به مردم رسیده ، این است : وقتی شرم و حیا نکردی ، هر کاری که می خواهی بکن»


+ بدم میاد...


بدم میاد... بدم میاد... خیلی بدم میاد...
از تمامشون بدم میاد...
از تمام اون هایی که جانماز آب میکشن ولی در خفا بدتر از صدتا لامذهب هستن بدم میاد...
اعصابم خورده!...
چند روز پیش شوخی های بی مورد و زشت و زننده دوتا از این آقایون و خانمهایی که جانماز آب میکشن رو دیدم...
بعضی ها فکر میکنن حالا که با هم همکار هستن ، پس با هم خواهر و برادرن...
بعضی ها فکر میکنن حالا که متاهل هستن ، پس مشکلی برای ارتباط با دخترا و پسرا ندارن...
بعضی ها فکر میکنن.................
موضوع از اینجا بدتر میشه که خود اینا یه زمانی به ریز و درشت همه چی آدما گیر میدادن...
تو چرا اینجوری میکنی...
تو چرا اونجوری میکنی...
تو چرا موهات رو اینجوری کردی...
تو چرا...
فلانی چرا اینجوری میکنه...
فلانی چرا اونجوری میکنه...
فلانی چرا موهاش رو اینجوری کرده...
فلانی چرا...
خیلی ها بودن که به بستن دکمه بالای پیراهنشون اعتقاد داشتن ولی حالا....
خیلی ها بودن که به ریش گذاشتن اعتقاد داشتن ولی حالا....


خیلی ها بودن که به چادر پوشیدن اعتقاد داشتن ولی حالا....


خیلی ها بودن که...
نمیدونم چرا زمان با آدما اینجوری میکنه... خیلی ها رو تغییر میده... خیلی ها رو...
بدم میاد... بدم میاد... خیلی بدم میاد...
از تمامشون بدم میاد...


 


پی نوشت//////////////////////////////////
1) فکر میکنم زمان ، کسانی رو تغییر میده که غرور زیادی داشته باشن...
2) خدایا... غرور رو از من بگیر...