- پسرو داشت به دخترو متلک ميگفت.... بابا ، بابا ، ميشنوي؟
- آره بابايي ، بوگو...
- بعد من هميجوري بهش زُل زده بودم... بابا ميشنوي؟
- آره باباجون ، بوگو...
- بعد ، بعد ، اِ اِ اِ اِ ، چي ميگفتم؟!!!... ها... بعد به من گفت چيزي ميخوي؟ منم گفتم مگه تو فضولي؟! به تو چه؟!
- خوب کردي بابا... ميخواستي يه دِنگيش هم بزني!!! (دِنگ به معناي پيشاني بر پيشاني کسي کوفتن!!!)
- نميشد بابا... آخه خيلي بزرگتر از من بود............
نظرسنجي(!!!): بنظر شما اين گفتگو هاي مربوط به يه خانواده پولدار بي غم و درد بوده؟
1) بلي
2) خير
اونهايي که گفتن بلي ، بايد به شما آفرين گفت... چون تلاش خودتون رو براي پاسخ درست دادن کردين ولي اشتباه حدس زدين!!!
مکالمات رد و بدل شده بالا بين يک پدر و پسر بسيار فقير رخ داده که خودم نظاره گر اون بودم...
يه جور آرامش عجيبي توي اين گفتمان حاکم بود... انگار نه انگار که شايد اونها محتاج نان شب هستن...
بنظر من آرامش واقعي وقتي پيدا ميشه که خودت رو کامل از اين دنياي مادي ، آزاد کني...
يادم مياد که يکي از مديران کشور که قبل از انقلاب ، تاکسيران بوده تعريف ميکرد که بهترين غذايي که تا بحال خوردم ، هندونه بوده!!! اون وقت ها مسافري سوار تاکسي ام شد و هندونه دستش بود... خيلي دلم هندونه ميخواست ولي پول نداشتم ، اون روز تا ظهر مسافرکشي کردم و بعد با تمام اون پول رفتم يه هندونه بزرگ خريدم و نشستم تا پوستش خوردم!!!
هيچ چيز به لذت و شيريني اون هندونه نبوده و نيست و نخواهد بود!





