<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://nan.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">نان ، عشق ، موتور هزار</title>
	<link href="http://nan.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Wed, 20 Aug 2008 18:04:58 GMT</updated>
	<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>

	<openSearch:totalResults>20</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>20</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/529663.htm</id>
<updated>Sat, 31 May 2008 00:03:00 GMT</updated>
<title type="text">تنها مشكل مملكت ، با حضور ، رهنمود و دستور رئيس جمهور حل شد!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;تنها مشكل مملكت ، با حضور ، رهنمود و دستور رئيس جمهور حل شد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسم الله&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز خبر بسيار مهم و اساسي و تاريخي ايران ، كه مايه غرور و افتخار هر ايراني و ضد امپرياليسم جهاني و آزادي خواه جهان بود ، روي خروجي رسانه ملي رفت...&lt;BR&gt;بلافاصله با استقبال تاريخي مردم هميشه در صحنه ايران ، اين خبر ده ها بار تكرار شد و بارها مصاحبه و حاشيه هاي اين خبر پخش شد...&lt;BR&gt;اين جور خبرها طبق معمول بايد مربوط به محمود احمدي نژاد ، رئيس جمهور ايران باشه... اما اين خبر ربطي به انرژي هسته اي ، ديدار با رئيس جمهور ونزوئلا يا قيمت گوجه در ميوه فروشي سر كوچه منزل&amp;nbsp;آقاي احمدي نژاد نداشت...&lt;BR&gt;اين خبر ، مربوط به ديدار رئيس جمهور ايران از يك جمعي بود كه يك مصوبه بسيار مهمي را هم به همراه داشت...&lt;BR&gt;ديدار سر زده رئيس جمهور از تمرين تيم ملي فوتبال!!! براي سومين بار!!! در آستانه ديدار با تيم ملي امارات!!!&lt;BR&gt;بله... رئيس جمهور مملكتي كه قيمت پودر لباس شويي در ظرف يك روز دو برابر ميشود و در ظرف چند روز ناياب!!!... رئيس جمهور مملكتي كه قيمت مسكن ظرف دو سال سيصد در صد گران ميشود... رئيس جمهور مملكتي كه سه سال است كه پول نفت را بر سر سفره ها نياورده هيچ ، بنزين را سهميه بندي كرده... رئيس جمهور مملكتي كه قيمت ميوه را از ميوه فروشي سر كوچشون ميپرسه... رئيس جمهور مملكتي كه شيفته مارادوناي دائم خمر و معتاد و قاچاقچي شده.. رئيس جمهور كشوري كه سه سال است كه قراره مافياي نفت و اقتصاد ايران رو معرفي كنه...&amp;nbsp;رئيس جمهور مملكتي كه فحش خوري از رئيس يك دانشگاه و اين همه مشكلات ربز و درشت را عنايت ويژه امام زمان ميداند... حال با فراق بال براي سومين بار در سومين سال رياستش بطور كاملا غير منتظره به سر تمرين تيم ملي رفت و ضمانت علي كريمي را براي &lt;IMG style=&quot;MARGIN: 11px&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://tabnak.ir/files/fa/news/1387/3/10/10099_673.jpg&quot; align=left border=0&gt;بازگشت به تيم ملي كرده!!!&lt;BR&gt;تيم ملي نه در آستانه جام جهاني ، نه المپيك ، نه جام ملت هاي آسياست... تنها قراره در سومين بازي از مرحله انتخابي مرحله مقدماتي جام جهاني به مصاف امارات بره!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;اين درحاليست كه وضعيت بي سامان و بهم ريخته اقتصادي كشور ، همه را (حتي طرفداران متعصب خود را) به واكنش واداشته...&lt;BR&gt;تمام مشكلات مملكتمون حل شده فقط اين فوتبال لعنتي مونده بود كه با عنايت ويژه رئيس جمهور و&amp;nbsp;دستور انقلابي&amp;nbsp;شخص ايشان&amp;nbsp;مبني بر بازگشت كريمي ، حل شد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پس نويس///////////////////////////////&lt;BR&gt;1- ياد طرح تثبيت قيمت ها افتادم... بنزين يكسال 5 تومن گرون نشد... سال بعد 20 تومن گرون شد... تازه سهميه بندي هم شد...&lt;BR&gt;2- محمد رضا باهنر ، جديترين طرفدار دولت كه از استيضاح چندين وزير دولت جلوگيري كرده بود ، از سياست هاي اقتصادي دولت انتقاد كرد...&lt;BR&gt;3- لينك خبر: &lt;A class=title4 title=&quot;19:00 - 1387/03/10&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=11626&quot; target=_blank&gt;حضور احمدي‌نژاد در تمرين تيم ملي فوتبال و توصيه‌هاي فني&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;4- لينك تصميم تاريخي: &lt;A class=title4 title=&quot;23:17 - 1387/03/10&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=11628&quot; target=_blank&gt;بازگشت علي كريمي با وساطت رئيس‌جمهور&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;5- در پي انتقاد باهنر: &lt;A class=title3 title=&quot;17:22 - 1387/03/08&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=11530&quot; target=_blank&gt;پرداخت دستمزد زحمات سه‌ساله باهنر از سوي برخي حاميان دولت&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;6- تقريبا همزمان با ديدار رئيس جمهور از تيم ملي اتفاق افتاد: &lt;A class=title3 title=&quot;23:08 - 1387/03/10&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=11587&quot; target=_blank&gt;اهالي دو روستا راه را بر وزير بستند&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;7- و البته هنوز تابستون نرسيده&amp;nbsp;زياد به اين موضوع برميخوريد: &lt;A class=title3 title=&quot;15:54 - 1387/03/08&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=11525&quot; target=_blank&gt;خاموشي‌هاي گسترده، محصول مشترك مجلس هفتم و دولت نهم&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;8- و....: &lt;A class=title3 title=&quot;09:43 - 1387/03/07&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=11388&quot; target=_blank&gt;گراني، بيشتر در استان‌هاي محروم کشور&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;9- و همچنين: &lt;A class=title3 title=&quot;18:22 - 1387/03/06&quot; href=&quot;http://tabnak.ir/pages/?cid=11393&quot; target=_blank&gt;دو برابر شدن قيمت سيمان، بشارت دولت به بازار مسکن؟&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;10- و در آخر: &lt;A href=&quot;http://nan.parsiblog.com/-183095.htm&quot;&gt;خدا به داد بعديش برسه...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/529663.htm" title="تنها مشكل مملكت ، با حضور ، رهنمود و دستور رئيس جمهور حل شد!" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/518358.htm</id>
<updated>Wed, 21 May 2008 13:21:00 GMT</updated>
<title type="text">بهترين لحظه زندگي من ، در خواب بوده!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;بسم الله&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان ميخوام يه خاطره بگم كه قبل از اين به هيچكس نگفتم... ميخوام همه كف بر بشن!!!&lt;BR&gt;توي اون مدتي كه مقام معظم رهبري به شيراز اومده بودن ، يه فرصتي پيش اومد كه بطور نيمه خصوصي خدمت آقا برسم... بعد از كلي بازرسي رفتيم توي يه اتاقي كه بنظر ميرسيد بايد چند ساعتي منتظر بمانيم تا آقا تشريف بيارن... اما تا داخل اتاق شديم ، همه جا خورديم... آقا روي صندلي خودشان نشسته بودند...&lt;BR&gt;نه سن ، نه دكور ، نه محافظ ، نه خبرنگار... هيچي! فقط آقا بودند و ما...&lt;BR&gt;اون لحظه كه اين صحنه رو ديدم ، جا خوردم... كاملا گيج بودم... سلام كردم و رفتم جلو آقا نشستم... اگه حواسم جمع بود حتما ميرفتم دست بوسي... به كلي گيج بودم...&lt;BR&gt;بعد يه خورده حواسم سر جاش اومد... كلي به خودم فحش ميدادم چرا موقعيت به اين خوبي رو از دست دادم!&lt;BR&gt;يواش يواش ، آدم ها مختلفي از راه ميرسيدن... يه آدم هايي كه فكرش هم نميكردم توي اين جلسه نيمه خصوصي ، حضور داشته باشن... همون آدم ها شروع كردن به پچ پچ كردن... آقا هم اون جلو نشسته بود و فقط نگاه ميكرد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يهو آقا بلند شد و رفت!!!&amp;nbsp;همون آدما&amp;nbsp;عين خيالشون هم نبود... بعد فكر كردم آقا از اون ها ناراحت شده... گوش هام رو تيز كردم ببينم چي ميگن... يكي از مسئولان استان در گوشي به اون يكي مسئول ميگفت:&lt;BR&gt;- براي چي پاهام رو جمع كنم؟ مگه كيه كه بخوام جلوش دو زانو بشينم...!!!&lt;BR&gt;- آره منم پام درد ميكنه... براي چي به خودم سختي بدم؟؟!!!&lt;BR&gt;منم بدجوري بهم برخورد... ديدم اينا كه مثلا مسئولان نظام هستن اينجوري درمورد ولايت فقيه حرف ميزنن... آقا هم با ناراحتي ، بدون حتي يك كلام حرف ، رفته... بشينم چيكار كنم؟&lt;BR&gt;بلند شدم كه برم... رفتم توي يه اتاق ديگه اي كه ديدم يه تعدادي صف كشيدن...&lt;BR&gt;گفتم اينجا چه خبره؟ گفتن اين صف براي ديدار كاملا خصوصي هست!!!&lt;BR&gt;يه نفر جلو در نشسته بود كه ميپرسيد با آقا چيكار دارين؟&lt;BR&gt;بعضي ها درخواست داشتن... گلايه داشتن... اون&amp;nbsp;هم درخواست ها و نامه ها رو ميگرفت و ميگفت به آقا ميدم...&lt;BR&gt;نوبت به من رسيد... طرف بدون اينكه چيزي از من بپرسه ، گفت برو تو!!!&lt;BR&gt;رفتم تو اتاق... ديدم آقا گوشه اتاق نشسته... تمام سلول هاي بدنم به هم فشار مي آوردن... انگار كه ميخوان از خوشحالي پرواز كنن...&lt;BR&gt;همينكه اومدم برم پيش آقا ، يهو چند نفر ديگه كه تابلو بود از گردن كلفت هاي سياسي هستن رفتن پيش آقا... خيلي زورم گرفت كه حقم رو خوردن و همينجوري و بدون ملاحظه رفتن جلو!!!&lt;BR&gt;آقا بهشون گفت من كاري به شما ندارم... اگر كاري دارين برين پيش فلاني... خوب زد تو برجكشون...&lt;BR&gt;من رفتم جلو براي دست بوسي... دست و صورت آقا را بوسيدم...&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.aftab.ir/photoblog/adv_images/8027c85752b9379f3df26ca0a779f09c.jpg&quot; align=left&gt;&lt;BR&gt;آقا من رو توي آغوش خودش گرفت... چند ثانيه&amp;nbsp; من رو محكم در آغوش خودش گرفته بود... من هم فقط گريه ميكردم...&lt;BR&gt;توي اون لحظه فقط دوست داشتم كه تمام زندگي و بود و نبودم رو بدم ولي اين حس و حال باز هم ادامه داشته باشه...&lt;BR&gt;تا مي آمدم حرف بزنم ، زبونم ميگرفت... تا ميخواستم چيزي بگم سريع يه چيزي جلو زبونم رو ميگرفت...&lt;BR&gt;يك لحظه سرم رو بلند كردم گفتم...&lt;BR&gt;خدايا... خدايا...&lt;BR&gt;اين... اين... اين خواب يا بيداري؟؟&lt;BR&gt;از خواب پريدم!!! &lt;BR&gt;صورتم&amp;nbsp;خيس اشك شده بود...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;شايد من اولين نفري هستم كه به جرات ميتونم بگم ، بهترين لحظه زندگي من ، در خواب بوده!!!&lt;BR&gt;خواب آقا... نائب امام زمان (عج)&lt;BR&gt;بله...&lt;BR&gt;بهترين لحظه زندگي من ، در خواب بوده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پي نوشت///////////////////////////////&lt;BR&gt;1- درسته كه اين فقط خواب بوده ، ولي فكر نميكنم كه خيلي هم دور از واقعيت باشه... اينكه دل رهبر از خيلي ها خون هست... اينكه خيلي از مسئولان ، مخالف رهبري و نظام هستن ولي دارن نون نظام رو ميخورن... از قدرتشون خيلي جاها استفاده ميكنن ولي.... اينكه رهبري ، خيلي از سياسيون گردن كلفت رو اصلا تحويل نميگيره ، باهاشون كاري نداره... ولي اون ها قدرت دارن و حق آدمايي مثل ماها رو ميخورن...&lt;BR&gt;2- اين خاطره ، براي من واقعيه واقعيه!!! براي من واقعي بود... چون تمام اون لحظات رو واقعا حس كردم... توي خواب همه چي رو حس كردم...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/518358.htm" title="بهترين لحظه زندگي من ، در خواب بوده!!!" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/473603.htm</id>
<updated>Mon, 14 Apr 2008 00:35:00 GMT</updated>
<title type="text">باور كن نميفهمي!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;نه!&lt;BR&gt;نميفهمي!&lt;BR&gt;اون يكي جسد ، سر نداشت! ميفهمي يعني چي؟&lt;BR&gt;نه!&lt;BR&gt;نميفهمي!&lt;BR&gt;يكي ديگه بدنش نصف شده بود! ميفهمي يعني چي؟&lt;BR&gt;نه!&lt;BR&gt;باور كن نميفهمي!&lt;BR&gt;هي! با تو ام! تا حالا تكه هاي بدن بهترين دوستانت رو توي 2تا كلمن آب ديدي؟ ميفهمي چي ميگم؟&lt;BR&gt;نه!... بخدا نه!&lt;BR&gt;باور كن نميفهمي!&lt;BR&gt;خودت رو به اون راه نزن! با تو ام! آره! با تو! اگه بهت بگن بچت تا آخر عمر ، دست يا پا نداره چيكار ميكني؟ ميتوني تصور كني؟ ميفهمي؟&lt;BR&gt;نه! &lt;BR&gt;به خود خدا قسم نميفهمي!&lt;BR&gt;حالا بيا و بگو ، اتفاقي نيافتاده ، چيزي نبوده!&lt;BR&gt;اما از نظر من مشكلي نداري!&lt;BR&gt;ميدوني چرا؟&lt;BR&gt;چون تو نميفهمي!&lt;BR&gt;****************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;EMBED src=http://www.youtube.com/v/WJysQBdQIis width=425 height=355 type=application/x-shockwave-flash wmode=&quot;transparent&quot;&gt;&lt;/EMBED&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مخاطب من توي اين نوشته ، خيلي ها هستن...&lt;BR&gt;اون هايي كه ذره اي انسانيت نداشتند... اون هايي كه بمب گذاشتند!&lt;BR&gt;اون هايي كه ذره اي مردانگي نداشتند... اون هايي كه گفتند بمب نبوده!&lt;BR&gt;اون هايي كه ذره اي عدالت نداشتند... اون هايي كه گفتند سهل انگاري بوده!&lt;BR&gt;اون هايي كه ذره اي ايمان نداشتند.... اون هايي كه واقعيت رو فداي مصلحت كردن!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر نوشت////////////////////////////////////////////////&lt;BR&gt;يك) آخه متخصص! يه خمپاره زمان جنگ توي اتاق شيشه اي ، بعد از 5 سال ، چطوري خود به خود منفجر ميشه؟&lt;BR&gt;دو) آخه كارشناس! خمپاره ميتونه نصف يك سقف رو از جا بكنه؟! ميتونه يه نمايشگاه چند صد كيلويي رو به آسمان پرتاب كنه؟!&lt;BR&gt;سه) آخه اين كاره! خمپاره اين همه موج داره؟&lt;BR&gt;چهار) آخه مسئول! ميتوني اون دنيا جواب اين شهدا رو بدي؟&lt;BR&gt;پنج) تازه جالب اينجاست كه گفتن معلوم نيست اصلا شهيد حساب ميشن يا نه! لعنت خدا بر...&lt;BR&gt;شش) جالب تر اينكه يكي از مسئولين گفته بود احتمالا كپسول گاز بوده!!! اون هم توي مجلس!!! خوب نگفته آبگرمكن تركيده!!!&lt;BR&gt;هفت) تبريک به وزارت نفت. ساخت گاز با فشار بالا که قدرت تخريبي به اندازه يک بمب دست ساز را دارد. واقعا که...&lt;BR&gt;هشت) بينندگان عزيز يه بمب تو افغانستان منفجر شد، تو عراق هم يه موشك به زمين خورد. لبنان هم چند نفر زخمي شدند. فلسطين هم درگيري شده، بوركينافاسو هم همچنين. و بقيه جاها هم جنگه. شيراز هم امن و امانه و هيچ خبري نشده!&lt;BR&gt;نه) وبلاگ شهيد عليرضا مهدوي(ايشون در بمب گذاري ديشب شهيد شدن): &lt;A href=&quot;http://lesaraat.blogfa.com/&quot;&gt;http://lesaraat.blogfa.com&lt;/A&gt;.&lt;BR&gt;ده) ما هر هفته ، با دوستان ، دقيقا كنار نقطه بمب گذاري شده مينشستيم! ولي اون روز ، براي همه ما كار پيش اومد ، نرفتيم!&lt;BR&gt;صفر) &lt;STRONG&gt;تا شهادت راهي نيست... لياقت ميخواهد كه ما نداريم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/473603.htm" title="باور كن نميفهمي!" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/466343.htm</id>
<updated>Mon, 07 Apr 2008 16:37:00 GMT</updated>
<title type="text">جنگ قدرت</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;جَنگ قدرت...&lt;BR&gt;بعضي ها براي به قدرت رسيدن يا در قدرت ماندن ميجنگند...&lt;BR&gt;اين چيزي هست كه هزاران ساله در وجود خيلي ها بوده...&lt;BR&gt;اسلام هم تاكيد بسيار ويژه اي براي جلوگيري از اين جور زور زدن هاي بيخودي كرده...&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;امام علي (ع): مومن واقعي بسوي قدرت نميرود بلكه قدرت بسوي آن مي آيد.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;امام علي (ع) بهترين كسي بود كه به حرف خودش عمل كرد... او وقتي كه همه چي براي بقدرت رسيدنش بعد از مرگ&amp;nbsp;خليفه سومي&amp;nbsp;(لعنة الله عليه) مهيا بود ، بسوي قدرتي كه حق مسلم اش بود نرفت و به درخواست بسيار زياد مردم آن هم با شرط و شروط ، مسئوليت را پذيرفت...&lt;BR&gt;اما جنگ قدرت همچنان ادامه دارد... در هر جايي ، به يك نوعي...&lt;BR&gt;در بين ملل مسلمان نيز متاسفانه ، جنگ قدرت وجود دارد... حتي در بين بعضي از علماي(!!!) مسلمان(!!!)...&lt;BR&gt;بعضي از اين علماي مسلمان ، جنگ قدرت را به شيوه جديد و جالب دنبال ميكنن... آن ها علمي بالاتر از علم افراد عادي دارند و از احاديث ، آيات و روايات به سود خود برداشت ميكنند... مردم عادي هم نمي توانند جواب قانع كننده اي را بياورند...&lt;BR&gt;آن ها ميتوانند با استفاده از آيات و روايات ، نماز خواندن را براي مسلمانان حرام كنند!!! و كسي هم نميتواند بر منطق آنان پيروز شود...&lt;BR&gt;اگر علماي واقعا مسلمان ما نبودند ، واقعا همچين اتفاقي مي افتاد...&lt;BR&gt;نمونه هاي زيادي وجود دارد... مگر همين سني ها كه از صراط المستقيم منحرف شده اند ، خود را مخالف اسلام ميخوانند؟ اتفاقا خود را مسلمان واقعي ميدانند و بقيه را منحرف! البته به اين راحتي هم نيست... آنها استدلال هاي بسيار قوي مي آورند كه مردم&amp;nbsp; عادي بسيار راحت و بدون شك و شبه آن را قبول ميكنند... اگر اين علماي شيعه نبودند ، باور كنيد كه همه مسلمين منحرف ميشدند...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;تانک ميرکاوا. به اصطلاح دژ شکست نا پذير ارتش اسرائيل&quot; src=&quot;http://jahadi.persiangig.com/image/2min/mirkava.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;بهائيت ، وهابيت&amp;nbsp;و رژيم اسرائيل هم از ديگر نمونه ها هستند... وقتي يك جوان از ما ميپرسد بهائيت چيست؟ ما ميگوييم يه آدم فلون فلون شده اي بوده كه اول ميگفته من جاينشين امام زمان هستم ، بعد شد خود امام زمان و بعد هم پيامبر اللهي!!!&lt;BR&gt;اگر اين استدلال به همين راحتي بود كه اينقدر طرفدار پيدا نميكرد... آنها از منطق بسيار قوي استفاده ميكنند... بسيار قوي... گاهي از مباحثه با اينجور آدم ها مي ترسم!!!&lt;BR&gt;همه آنها بدنبال قدرت هستند... فقط قدرت...&lt;BR&gt;وظيفه اي كه بعهده ما مسلمين است كه از قدرت گرفتن اينها جلوگيري كنيم ، بالا بردن اطلاعات شخصي است... در هر زمينه اي...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/466343.htm" title="جنگ قدرت" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/461845.htm</id>
<updated>Thu, 03 Apr 2008 19:53:00 GMT</updated>
<title type="text">وبلاگم منتخب شد...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;به به... به به...&lt;BR&gt;بعد از منتخب شدن اولين وبلاگم (&lt;A href=&quot;http://republic.parsiblog.com&quot;&gt;جمهوريت&lt;/A&gt;) ، اين وبلاگم هم منتخب شد...&lt;BR&gt;و ديگر هيچ....&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/461845.htm" title="وبلاگم منتخب شد..." type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/457603.htm</id>
<updated>Sat, 29 Mar 2008 21:56:00 GMT</updated>
<title type="text">محله مهد قولك</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif?; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=2&gt;سال 86 هم با همه بدي ها ، زشتي ها و خوبي ها گذشت...&lt;BR&gt;يادم مياد اون موقع که مدرسه ميرفتيم ، عشقمون تعطيلات نوروز بود و هميشه منتظر تعطيل شدن مدارس تا 20 فروردين بوديم!...&lt;BR&gt;البته اگه تعطيلش هم نميکردن ، ما خودمون اين کار رو ميکرديم!&lt;BR&gt;همش اينور اونور ميرفتيم ، عيدي هاي توپ ميگرفتيم... بيشترين عيدي هام رو توي اصفهان ميگرفتم... البته تعجب نکنيد... از اصفهاني ها نميگرفتم... از آباداني ها توي اصفهان...&lt;BR&gt;نزديک 13 فروردين که ميشديم ، انگار تسونامي اومده و يه غم بزرگي روي دلمون مينشست... ديگه بايد يواش يواش ، بازي رو کنار ميذاشتيم و ميرفتيم پيک نوروزي رو توي يه روز حل ميکرديم!...&lt;BR&gt;يادش بخير... عجب روزگاري داشتيم....&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif?; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=2&gt;ولي الان چي؟ بايد به زور توي خونه نگهمون دارن... از يکم فروردين روز شماري ميکنيم تا اين تعطيلات لعنتي تموم بشه و بريم سر کارمون... کجاست اون صفاي خانواده ها؟؟؟ کي ديگه حوصله عيد ديدني داره؟؟؟ پدر بزرگ و مادر بزرگ ها کجا هستن؟؟؟ همين چندتا عيد ديدني ها هم ، بدجوري حال آدم رو ميگيره... همگي رنگ بيرنگي گرفتن... ديگه کو پسر خاله و پسر عمه و پسر دايي تا بريم خونشون ، آتيش بسوزونيم!!! همگي براي خودشون کسي شدن... بچه تر ها هم ، هم بازيشون شده کامپيوتر...&lt;BR&gt;توجه کردين الان مدت هاست صداي بچه ها از کوچه نمياد؟؟؟ اون موقع ها به محله ما ميگفتن محله مهد قولک ها!!! عصر که ميشد 20 – 30 تا بچه ، از کوچيک تا بزرگ ميرختن تو کوچه... پسرا فوتبال ، دخترا هم خاله بازي... هر روز پيرتر هاي محله ، ميومدن خونه يکي از ماها ، به بابامون شکايت ميکردن... چرا اينقدر بچه هاتون سر و صدا ميکنن؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif?; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif?; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 424px; HEIGHT: 348px&quot; height=402 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i19.tinypic.com/6f62ebs.jpg%5B/IMG%5D&quot; width=522&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;الان من نميدونم همسايه (!!!) روبرويي و بغلي ، اصلا زن دارن که بچه داشته باشن؟؟؟!!!&lt;BR&gt;کوچه ، خلوت... دلم تنگ شده براي اون همه سر و صدا...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &quot; Tahoma?,?sans-serif?; mso-bidi-language: FA?&gt;&lt;FONT size=2&gt;عاقبت پيشرفت و تکنولوژي و زندگي ماشيني همينه ديگه...&lt;BR&gt;حالا مردونه ، اين زندگي رو بيشتر دوست دارين يا زندگي 10 – 15 سال قبل رو؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/457603.htm" title="محله مهد قولك" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/428495.htm</id>
<updated>Sat, 01 Mar 2008 17:07:00 GMT</updated>
<title type="text">تصاوير اختصاصي تشييع پيكر شهدا در شيراز</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=299 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1657.jpg&quot; width=456&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;lt;**ادامه تصاوير...**&amp;gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;-------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1658.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1659.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1661.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1665.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1668.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1661.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1671.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://nakhlestan.org/image/gomnam/IMG_1692.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/428495.htm" title="تصاوير اختصاصي تشييع پيكر شهدا در شيراز" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/424232.htm</id>
<updated>Tue, 26 Feb 2008 18:54:00 GMT</updated>
<title type="text">هندونه</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P dir=rtl align=justify&gt;- پسرو داشت به دخترو متلك ميگفت.... بابا ، بابا ، ميشنوي؟&lt;BR&gt;- آره بابايي ، بوگو...&lt;BR&gt;- بعد من هميجوري بهش زُل زده بودم... بابا ميشنوي؟&lt;BR&gt;- آره باباجون ، بوگو...&lt;BR&gt;- بعد ، بعد ، اِ اِ اِ اِ ، چي ميگفتم؟!!!... ها... بعد به من گفت چيزي ميخوي؟ منم گفتم مگه تو فضولي؟! به تو چه؟!&lt;BR&gt;- خوب كردي بابا... ميخواستي يه دِنگيش هم بزني!!! (دِنگ به معناي پيشاني بر پيشاني كسي كوفتن!!!)&lt;BR&gt;- نميشد بابا... آخه خيلي بزرگتر از من بود............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نظرسنجي(!!!): بنظر شما اين گفتگو هاي مربوط به يه خانواده پولدار بي غم و درد بوده؟&lt;BR&gt;1) بلي&lt;BR&gt;2) خير&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اونهايي&amp;nbsp;كه گفتن بلي ، بايد به شما آفرين گفت... چون تلاش خودتون رو براي پاسخ درست دادن كردين ولي اشتباه حدس زدين!!!&lt;BR&gt;مكالمات رد و بدل شده بالا بين يك پدر و پسر بسيار فقير رخ داده كه خودم نظاره گر اون بودم...&lt;BR&gt;يه جور آرامش عجيبي توي اين گفتمان حاكم بود... انگار نه انگار كه شايد اونها محتاج نان شب هستن...&lt;BR&gt;بنظر من آرامش واقعي وقتي پيدا ميشه كه خودت رو كامل از اين دنياي مادي&amp;nbsp;، آزاد&amp;nbsp;كني...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادم مياد كه يكي از مديران كشور كه قبل از انقلاب ، تاكسيران بوده تعريف ميكرد كه بهترين غذايي كه تا بحال خوردم ، هندونه بوده!!! اون وقت ها مسافري سوار تاكسي ام شد و هندونه دستش بود... خيلي دلم هندونه ميخواست ولي پول نداشتم ، اون روز تا ظهر مسافركشي كردم و بعد با تمام اون پول رفتم يه هندونه بزرگ خريدم و نشستم تا پوستش خوردم!!!&lt;BR&gt;هيچ چيز به لذت و شيريني اون هندونه نبوده و نيست و نخواهد بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.boogaholler.com/weekly/texture/watermelon.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/424232.htm" title="هندونه" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/417374.htm</id>
<updated>Wed, 20 Feb 2008 12:03:00 GMT</updated>
<title type="text">با تمام وجود حمايتت ميكنم...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;P&gt;اولين برخورد من با او ، به زمان رياستش در يك سازمان جوان به نام سازمان ملي جوانان برميگردد...&lt;BR&gt;سازماني كه تحول ، جنبش ، نشاط و حركت در آن موج ميزد...&lt;BR&gt;نيروي كار جوان و متعهد و با اميد و با استعداد و قوي...&lt;BR&gt;كساني كه به سختي ميتوان جاينشين مناسب برايشان پيدا كرد...&lt;BR&gt;به يك چشم به هم زدن ، همه چيز را تغيير داد...&lt;BR&gt;دريافت و توزيع عادلانه اعتبارات مالي ، نشان از مديريت قوي و عادلانه يك مدير توانا بود...&lt;BR&gt;شنيد بودم كه او استعفا داده... من هم منتظر روزهاي سخت سازمان بودم!!!&lt;BR&gt;اما رفتن او هم فرق ميكرد... او از سازمان رفت اما چندين مدير موفق را تربيت و از خود به يادگار گذاشت تا بماند خدمات او به جوانان حتي بعد از رفتنش...&lt;BR&gt;به تدريس در دانشگاه چسبيد! نه... او را گره زدن! دانشجويانش او را به فكرشان گره زدن...&lt;BR&gt;كاش استاد دانشگاه من هم او بود...&lt;BR&gt;ميديدم كه دانشجويانش خيلي راحت با او بحث ميكنند... او خسته از كار روزانه در دانشگاه بود ولي براي داشجويانش اهميت ميداد...&lt;BR&gt;هيچكس حس نميكرد كه اين سيد ، خسته است... اگر ميدانستند جلسات بحث روزانه را چند ساعت طول نميدادند!... تازه اين غير از كلاس درس بود...&amp;nbsp;مباحثه ، آخر روز&amp;nbsp;در دفتر دكتر جريان داشت...&lt;BR&gt;او از هر جهت مدير است!... به نيروهايش ، به جوانان ، به مردم شهرش ، بيش از هركس اهميت ميدهد...&lt;BR&gt;من اين را با تمام وجود ، براي اولين بار&amp;nbsp;لمس كردم...&lt;BR&gt;او بلند پرواز نيست... هيچگاه قول هاي آنچناني به هيچكس نداد...&lt;BR&gt;زمزمه هاي كانديد شدنش براي مجلس بر سر زبان ها افتاد ، اميدهايمان بيشتر شد... &lt;BR&gt;فكر ميكنم فقط او ميتواند با تمام وجود و با تمام قدرت ، نماينده من در مجلس باشد...&lt;BR&gt;فكر ميكنم فقط او ميتواند امانتدار راي من باشد... امانتدار اعتماد من باشد...&lt;BR&gt;با خود تكرار ميكنم...&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;با تمام وجود حمايتت ميكنم... سيد احمد رضا دستغيب...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://75.127.81.206/$sitepreview/drdastgheib.com/Image/Pic/MainPic1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/417374.htm" title="با تمام وجود حمايتت ميكنم..." type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/409161.htm</id>
<updated>Wed, 13 Feb 2008 10:31:00 GMT</updated>
<title type="text">باران!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://farm3.static.flickr.com/2351/2166593453_ec6bc62507.jpg?v=0&quot; align=right&gt;چند دقيقه اي كنار پنجره نشستم... خيره به بيرون... روي كامپيوتر هم صداي استاد پرهيزكار رو گذاشته ام... صداي آيات خدا توي گوشم و خود آيات جلوي چشمم...&lt;BR&gt;نه... قرآن نميخوندم... بيرون رو نگاه ميكردم... محو تماشاي آيات خدا...&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;باران!&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;صداي قرآن و.... باران...&lt;BR&gt;برام يه سوال پيش اومده... باران ،&amp;nbsp;اشك آسمان خدا هست يا&amp;nbsp;پاداش خدا؟&lt;BR&gt;آسمان از بيچارگي ما داره گريه ميكنه&amp;nbsp;و دلش براي ما سوخته و داره از نعمت هاي خدا به ما هم ميرسونه يا پاداش اعمال مردم يك شهر؟&lt;BR&gt;شايد براي هركسي يه جوريه... براي بعضي ها شادي آسمان خدا و بعضي ها هم بغض آسمان خدا...&lt;BR&gt;امروز آسمان براي من ابري ابري ابري ابري ابري هست!... امروز آسمان براي من خيلي گرفته بود... بغضش تركيده و داره اشك مي باره... شايد بخاطر اينه كه منم امروز خيلي دلم گرفته... اگه سر كار نبودم ، شايد منم............&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff8000&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;انّا صببنا الماء صبا؛ ما آب فراواني از آسمان فرو ريختيم&quot; و تمام نهرها و چشمه‌ها و قنات‌ها و چاه‌هاي آب، ذخاير آبي خود را از باران مي‌گيرند. &lt;/STRONG&gt;عبس، (80)، آيه 21.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/409161.htm" title="باران!" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/405549.htm</id>
<updated>Sun, 10 Feb 2008 18:49:00 GMT</updated>
<title type="text">چقدر عجيبه ...!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;DIV class=body style=&quot;PADDING-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;چقدر عجيبه ...! &lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.s1001.com/s1001-0.jpg&quot; align=left&gt;&lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت به درگاه الهي ،دير و طاقت فرسا مي گذره ،ولي 60 دقيقه بازي يك تيم فوتبال مثل باد مي گذره ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه 100 تومان كمك در راه خدا&amp;nbsp;مبلغ بسيار هنگفتيه ، اما وقتي كه با همون پول به خريد مي رويم ،كم به چشم مي آيد &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه يك ساعت عبادت در مسجد طولاني به نظر مي اد ،اما يك ساعت فيلم ديدن به سرعت مي گذره ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه وقتي مي خوايم عبادت و دعا كنيم ،هر چي فكر مي كنيم ،چيزي به فكرمون نمي اد تا بگيم ،اما وقتي كه مي خوايم با دوستمون حرف بزنيم هيچ مشكلي نداريم ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه وقتي مسابقه ورزشي تيم محبوبمان به وقت اضافي مي كشه ،لذت مي بريم و از هيجان تو پوست خودمان نمي گنجيم اما وقتي كه مراسم دعا و خطابه و نيايش طولاني مي شه ،شكايت مي كنيم و آزرده خاطرمي شويم ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه خوندن يك صفحه يا بخشي از قرآن سختة ،اماخوندن 100صفحه از پر فروشترين كتاب رمان دنيا اسونه ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه سعي مي كنيم رديف جلوي صندلي هاي يك كنسرت با مسابقه رو ،رزرو كنيم ،اما به آخرين صف هاي نماز جماعت تمايل داريم !&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;-چقدر عجيبه براي عبادت و كارهاي مذهبي ،هيچ وقت زمان كافي در برنامه رومزه خود پيدا نمي كنيم ،اما بقيه برنامه ها رو سعي مي كنيم تو اخرين لحظه هم كه شده انجام بديم ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه شايعات روزنامه ها رو به راحتي باور مي كنيم ،اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختي باور مي كنيم ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه همه مردم مي خوان بدون اينكه به چيزي اعتقاد پيدا كنن يا كاري در راه خدا انجام بدن ،به بهشت برن ! &lt;BR&gt;-چقدر عجيبه كه وقتي جوكي رو از طريق پيام كوتاه يا ايميل به ديگران ارسال مي كنيد ،به سرعت آتشي كه در جنگلي انداخته شود ،همه جا را فرا مي گيرد ،اما وقتي كه سخن و پيام الهي رو مي شنويد دو برابر در مورد گفتن اون فكر مي كنيد ! &lt;BR&gt;خنده داره اين طور نيست !؟ داريد مي خنديد ؟داريد فكر مي كنيد ؟ نه ،تاسف آوره&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;PADDING-BOTTOM: 0px; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;نوشته شده توسط اميدنو&lt;/DIV&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/405549.htm" title="چقدر عجيبه ...!" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/399538.htm</id>
<updated>Wed, 06 Feb 2008 11:08:00 GMT</updated>
<title type="text">عطش</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر روز وقتي بر ميگشتيم، بطري آب من خالي بود، اما بطري مجيد پازوكي پر بود. توي اين حرارت آفتاب، لب به آب نمي زد. همش دنبال يه جاي خاص مي گشت. نزديك ظهر، روي يك تپه خاك با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بوديم و ديد مي زديم كه مجيد بلند شد. خيلي حالش عجيب بود. تا حالا اينطور نديده بودمش. هي مي گفت پيدا كردم. اين همون بلدوزره و... &lt;BR&gt;يك خاكريز بود كه جلوش سيم خاردار كشيده بودند. روي سيم خاردار دو شهيد افتاده بودند كه به سيم ها جوش خورده بودند&amp;nbsp;و پشت سر آنها چهارده شهيد ديگر. مجيد بعضي از آنها را به اسم مي شناخت. مخصوصا آنها كه روي سيم خاردار خوابيده بودند. جمجمه شهدا با كمي فاصله روي زمين افتاده بود. مجيد بطري آب را برداشت، روي دندان هاي جمجمه مي ريخت و گريه مي كرد و مي گفت:«بچه ها! ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم. تازه، آب براتون ضرر داشت!» ... مجيد روضه خوان شده بود و ... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/399538.htm" title="عطش" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/383515.htm</id>
<updated>Sun, 20 Jan 2008 19:13:00 GMT</updated>
<title type="text">مسلمونا...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://sarapoem.persiangig.com/image4/t8s2gw4.jpg&quot; align=right&gt;بسم رب الشهدا و الصديقين&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;بمناسبت فرارسيدن محرم الحرام: احكام ذبح:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;1) مسلمونا... قربوني بايد 6 ماهش تموم شده باشه...&lt;BR&gt;2) مسلمونا... قربوني رو تشنه ذبح نكنيد...&lt;BR&gt;3) مسلمونا... قربوني رو جلوي بچه هاش ذبح نكنيد...&lt;BR&gt;4) مسلمونا... قربوني رو سريع خلاص كنيد...&lt;BR&gt;5) مسلمونا... قربوني رو راحت ذبح كنيد...&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;و بمناسبت پايان دهه اول محرم الحرام:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;فقط... واي از دل زينب...&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;و يك سوال:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;چرا&amp;nbsp;فقط دهه اول رو عزاداري ميكنيم؟ مگه اصل عزا ، بعد از دهه نيست؟&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/383515.htm" title="مسلمونا..." type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/371855.htm</id>
<updated>Mon, 07 Jan 2008 14:47:00 GMT</updated>
<title type="text">حيا كن ، چت روم رو رها كن!!!</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=justify&gt;وجود دارند ، مردان و&amp;nbsp;زناني كه در ظاهر با حيا هستن غافل از اينكه اين حيا ، حياي احساسي است و نه حياي عقلاني و عوامل زيادي باعث از بين بردن اين نوع حيا (حياي احساسي) ، گاهي مقطعي و گاهي دائمي ميشوند. چون اين حيا از روي عقل نيست و پشتوانه فكري ندارد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;FONT class=FONTBOLDCLS&gt;
&lt;P class=p0 align=center&gt;&lt;FONT class=FONTBOLDCLS color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;من مواعظ النبي صلى الله عليه و آله و سلّم:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=p0 align=center&gt;&lt;FONT class=FONTBOLDCLS color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;الحياءُ حياءان، حياءُ عقلٍ و حياء حُمْقٍ، و حياء العقل العلم و حياءُ الحُمقِ الجهل.&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn style=&quot;TEXT-ALIGN: left&quot; align=center&gt;&lt;FONT class=FONTBOLDCLS color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;(تحف العقول، ص 45)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=p0 align=center&gt;&lt;FONT color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;از توصيه هاي حضرت رسول اکرم صلي الله عليه و آله:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn align=center&gt;&lt;FONT color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=p0 align=center&gt;&lt;FONT color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;حياء و شرم دو قسم است: حياء عقل(عاقلانه) و حياء جهل(جاهلانه). &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn align=center&gt;&lt;FONT color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=p0 align=center&gt;&lt;FONT color=#ff8000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;حياء عاقلانه از دانش و علم است و حياء جاهلانه از نادان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=p0&gt;&lt;BR&gt;بنظر من يكي از وسايلي كه باعث از بين رفتن حيا در بين كسانيكه حياي احساسي دارند و متاسفانه براحتي حاضر به پذيرش آن نيستند ، چت كردن است! و بايد بارها و بارها تاسف خورد كه اين بيماري در بين مذهبي ها بيشتر است... چون حيا (احساسي) به اون ها اجازه نميده بصورت مستقيم ، اقدام به ايجاد ارتباط كلامي با جنس مخالف بكنن ، محيط ياهو مسنجر يا چت ، ميتونه محيط عالي براي اين نوع ارتباط ها باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P class=p0 align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.inroozha.com/khabar/com.jpg&quot; align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=p0&gt;&lt;BR&gt;در اين نوع محيط ها كه ارتباط بصورت نوشتاري است ، حياي احساسي&amp;nbsp;كنار گذاشته ميشود غافل از اينكه اين ارتباط نوشتاري ميتواند به مراتب خطرناكتر از&amp;nbsp;ارتباط گفتاري باشد. چون معمولا حيا در ارتباط گفتاري بسيار بيشتر از&amp;nbsp;ارتباط نوشتاري چت ، رعايت ميشود.&lt;BR&gt;متاسفانه احساس و نه تعقل ، مانع پذيرش اين واقعيت در بين دختران و پسران ما ميشود.&lt;BR&gt;يكي از دوستان تعريف ميكرد كه يكي از دختران مجموعه هاي مذهبي خواهان ارتباط از طريق ياهو مسنجر بوده كه با مخالفت و تذكر دوستمان مواجه شده بود... دوست من در پاسخ درخواست اون&amp;nbsp;دختر گفته بود: اگر صحبتي يا سوالي دارين الان بياين به فلان پارك(!!!) و سوال يا صحبت خود رو مطرح كنيد...&lt;BR&gt;اون دختره هم مخالفت كرده بود (در واقع حيا به اون چنين اجازه اي نداده بود)...&lt;BR&gt;بعد اون پسره به اون همين تذكرات رو داد كه حيا همجا خوب هست نه بعضي جاها... اين ارتباط با چت در واقع حيا رو يواش يواش از بين ميبره و.....&lt;BR&gt;ولي متاسفانه خيلي ها&amp;nbsp;حاضر به پذيرش اين واقعيت&amp;nbsp;نيستند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#006f00&gt;پيامبر بزرگ اسلام مي فرمايد :&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;« يكي از سخنان پيامبران پيشين كه به مردم رسيده&amp;nbsp;، اين است : وقتي شرم و حيا&amp;nbsp;نكردي ، هر كاري كه مي خواهي بكن»&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/371855.htm" title="حيا كن ، چت روم رو رها كن!!!" type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

<entry>
<id>tag:nan.ParsiBlog.com/365886.htm</id>
<updated>Mon, 31 Dec 2007 13:42:00 GMT</updated>
<title type="text">بدم مياد...</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kargah.com/r_kamali/3/127.jpg&quot; align=center&gt;&lt;BR&gt;بدم مياد... بدم مياد... خيلي بدم مياد...&lt;BR&gt;از تمامشون بدم مياد...&lt;BR&gt;از تمام اون هايي كه جانماز آب ميكشن ولي در خفا بدتر از صدتا لامذهب هستن بدم مياد...&lt;BR&gt;اعصابم خورده!...&lt;BR&gt;چند روز پيش شوخي هاي بي مورد و زشت و زننده دوتا از اين آقايون و خانمهايي كه جانماز آب ميكشن رو ديدم...&lt;BR&gt;بعضي ها فكر ميكنن حالا كه با هم همكار هستن ، پس با هم خواهر و برادرن...&lt;BR&gt;بعضي ها فكر ميكنن حالا كه&amp;nbsp;متاهل هستن&amp;nbsp;، پس&amp;nbsp;مشكلي براي ارتباط با دخترا و پسرا ندارن...&lt;BR&gt;بعضي ها فكر ميكنن.................&lt;BR&gt;موضوع از اينجا بدتر ميشه كه خود اينا يه زماني به ريز و درشت همه چي آدما گير ميدادن...&lt;BR&gt;تو چرا اينجوري ميكني...&lt;BR&gt;تو چرا اونجوري ميكني...&lt;BR&gt;تو چرا موهات رو اينجوري كردي...&lt;BR&gt;تو چرا...&lt;BR&gt;فلاني چرا اينجوري ميكنه...&lt;BR&gt;فلاني&amp;nbsp;چرا اونجوري ميكنه...&lt;BR&gt;فلاني&amp;nbsp;چرا موهاش رو اينجوري كرده...&lt;BR&gt;فلاني&amp;nbsp;چرا...&lt;BR&gt;خيلي ها بودن كه به بستن دكمه بالاي پيراهنشون اعتقاد داشتن ولي حالا....&lt;BR&gt;خيلي ها بودن كه به ريش گذاشتن اعتقاد داشتن ولي حالا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خيلي ها بودن كه به&amp;nbsp;چادر&amp;nbsp;پوشيدن&amp;nbsp;اعتقاد داشتن ولي حالا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خيلي ها بودن كه...&lt;BR&gt;نميدونم چرا زمان با آدما اينجوري ميكنه... خيلي ها رو تغيير ميده... خيلي ها رو...&lt;BR&gt;بدم مياد... بدم مياد... خيلي بدم مياد...&lt;BR&gt;از تمامشون بدم مياد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پي نوشت//////////////////////////////////&lt;BR&gt;1) فكر ميكنم زمان ، كساني رو تغيير ميده كه غرور زيادي داشته باشن...&lt;BR&gt;2) خدايا... غرور رو از من بگير...&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://nan.ParsiBlog.com/365886.htm" title="بدم مياد..." type="text/html" />
<author><name>مجتبي نيكنام</name></author>
</entry>

</feed>