+ يادم مياد... (شماره 1)

يادم مياد که آشنايي من با مجموعه  مرکز نشر فرهنگ شهادت بر ميگرده به اوايل تابستان 82 که با چندتا از برو بچه هاي نشر آشنا شدم...
يکي دو هفته از آشناييمون ميگذشت که تصميم گرفتم برم نشر...
آدرس رو گرفتم و رفتم... فلکه گاز - مجتمع امام خامنه اي رفتم توي مجتمع ، درب دوم... داخل شدم و گفتم اينجا نشر هست؟؟؟
اون ها هم گفتن نه! طبقه بالا... هيچوقت فکرش هم نميکردم که اينجايي که الان اومدم ، جايگاه چهار سال نيم سر و کله زدن من باشه!!!...
اومدم بيرون و رفتم طبقه بالا... جالب بود... من تا اون موقع فکر ميکردم نشر يه جايي مثله چاپخونه يا دبيرخونه يه روزنامه اي يا....
ولي اونجا مرکز نشر فرهنگ شهادت بود...
خيلي سريع جذب نشر شدم...
يادم مياد اولين برنامه اي که اونجا اجرا کرديم «جشن بزرگ ستارگان خاک» يا به عبارتي جشن ميلاد حضرت عباس و شهداي شيراز بود...
برنامه خوبي بود و خاطرات زيبايي رو از اون دارم...
دوست دارم خاطرات اون برنامه رو توي يادداشت بعدي بنويسم...
پس تا يادداشت بعدي... الله يارتون...


+ کمممممممممممک!!!

بسم الله العالم



امروز يکي از دوستان قبل از هيئت گفت بنظرت چطور ميشه از اشتباهاتمون کم کنيم... از اشتباهات بقيه هم کم کنيم.... فکرش رو بکن بعد به من بگو...
شما هم فکرش رو بکنيد به من بگين.... تو قسمت نظرات...
ممنونم شديد!!!


+ مملکت يانگوم

بسم رب تمام زيبايي ها...


سلام...
امروز بعد حدود 2 ماه اومدم يه سري به وبلاگ يادداشت هاي شخصي ام بزنم که يهو چشم افتاد به آمار بازديد که الان 62 نفره...
يه وبلاگ ديگه دارم که اون آمار معمولش از اين هم بيشتره... ولي اين يکي که 2 ماه بود خودم سر نزده بودم ، خيلي تعجب کردم...
خلاصه حسابي در پوست خودم نمگنجيدم!!!...
گفتم بي معرفتي نکنم و يه مطلبي که مدت هاست تو ذهنم ولي وقت نوشتنش رو ندارم بفرستم...


يانگوم...
اين روزها مطالب درمورد اين خواهر(!!!) عزيزمون(!!!)  زياده...
يکي از دوستان ، تفسير زيبايي در مورد سريال جواهري در قصر نوشته بود... در مورد شرم و حيا در اين سريال گفته بود...
يکي ديگه يه پيغام بزرگ تو محل کارش زده بود: اگه يانگوم ، جواهري در قصره ، تو قصري از جواهري !!!
منم ميخوام از ديد خودم يه مطلبي بنويسم که بيشتر سياسي هست!!!



بنظر شما ، مملکت ، مثله مملکت يانگوم باشه ، خوبه؟؟؟
يعني پادشاه کاري به کار مردم نداره و مردم هم کاري به کار پادشاه ندارن...
پادشاه همش درگير بيماري هست...
بزرگترين مسئله پادشاه اينه که کي پزشک مادرش ميشه ، کي پزشک زنش ميشه ، کي پزشک خودش ميشه... ديگه حرفي از سياست داخلي و خارجي نيست ، ديگه حرفي از نحوه تقابل با روسيه و غرب و شرق نيست!!!
بزرگترين مشکل پادشاه ميشه چه جوري بتونه يانگوم رو بکنه پزشک مخصوص خودش ، جوري که قانوني باشه کسي هم حرفي نزنه... ديگه حرفي از انرژي هسته اي (که حق مسلم ماست) نيست... حرفي از آژانس بين المللي انرژي هسته اي نيست ، حرفي از ان پي تي نيست...
بزرگترين کار کارشناسي وزيران کشور يانگوم ، نحوه امتياز دهي به پزشک ياران هست... ديگه حرفي از نامه اقتصاددانان نيست ، حرفي از مناظره نيست...
تو مملکت يانگوم ، براي اعدام يه آدم ، جرم خواندن پرونده پزشکي ، کافيه... ديگه حرفي از سنگسار نيست ، ديگه حرفي از زنداني سياسي نيست ، حرفي از حبس ابد نيست...
تو مملکت يانگوم ، بزرگترين مشغله ذهني پادشاه ، راضي کردن مادرش به اينکه غذا ميل کنن... ديگه حرفي از بانکداري بدون ربا نيست ، ديگه حرفي از سهميه بندي بنزين نيست ، هيچکس حرفي از دموکراسي و عدالتخواهي و اصلاحات و... نميزنه.....
ولي کلا تو سريال يانگوم چند نکته جالب وجود داشت:
يانگوم ، مهريه نداشت...
پادشاه تا دلش ميخواد ، زن ميگيره و کسي هم گواهي رضايت زنان قبليش رو نميخوات...
بدبخت عاليجناب!!! آخرش هم نتونست 5 دقيقه با يانگوم تنهايي قدم بزنه... هر بار 100 تا دم دنبالش بودن...


خلاصه فکر کنيد ببينيد مملکت يانگوم بهتره يا.....
اصلا همينه که هست... نميتوني ياعلي... از همون اول زندگي گفته بودم!!!


+ شب اول...

پيش نويس: اصل اين دست نوشته بنده در وبلاگ بصيرت منتشر شده: http://basirat.parsiblog.com/-269890.htm


========================================


 


بسم الله



الان نرم افزار وُرد رو باز کردم که يه چيزي بنويسيم... ولي هيچي به ذهنم نمياد... گفتم شروع ميکنم به نوشتن که يه چيزي بياد تو ذهنم...
...
الان هم شروع کردم ولي باز هم چيزي به ذهنم نمياد...
...
...
يه چيزي به ذهنم اومد...
وااااااااي...
...

نکنه...
...
خدايا نکنه...
...
خدايا... نکنه شب اول قبر هم مثل الان هيچي به ذهنم نياد... وقتي گفتن خدات کيه؟ دينت چيه؟ پيامبرت کيه؟ امامات کيا هستن؟ خدايا... نکنه هيچي به ذهنم نياد... اگر... وااااااي...!!!



...



...



...



يکي از پيرغلامان ومداحان بنام وقتي فوت کردن ، چند شب بعد به خواب يکي از دوستان اومد و گفت:
شب اول قبر خيلي سخته ، مراقب باشيد... شب اول قبر نکير و منکر به بالاي سر من اومدن و گفتن: خدات کيه؟ منم هرکاري کردم نتونستم چيزي بگم... گفتن دينت چيه؟ بازم چيزي يادم نيومد... سوال بعدي... سوال بعدي... بعدي... بعدي.... هيجي... هيجي هيچي يادم نيومد... اونا داشتن سوالاتشون رو ميپرسيدن... من هم تو فکر بودم که ديگه جهنمي شدم...
واااااي خداي من.... من جهنمي شدم؟؟؟



يه يکباره چيزي به ذهنم رسيد...
داد زدم... صبر کنيد... يه چيزي به يادم اومد... من نميدونم... من هيچي نميدونم...
فقط ميدونم ارباب من حسينه....
...
...
...



 



 





 



پي نوشت: //////////////////////////////////////////////////////////////////////



1-     يعني امام حسين ما رو هم به غلامي قبول ميکنه؟



2-     يعني شب اول قبر...



3-   ..........



4-   ..........



5-   من حالم خوب نيست!!! اگه يادداشت بدي بود ببخشيد...


+ مردم ما ، اين وري يا اون وري؟


پيش نويس: اصل اين يادداشت بنده در وبلاگ بصيرت ميباشد... براي بازديد از پيام هاي کاربران به اين آدرس مراجعه کنيد: http://basirat.parsiblog.com/252291.htm
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


بسم الله


سلام. امروز ميخواستم يه مطلب براي بصيرت بنويسم که هيچي به ذهنم نرسيد ، ميخواستم يه شعار تبليغاتي در زمينه اينترنت از خودم در کنم ، که البته يه  چيزي به ذهنم رسيد: اينترنت يا اونترنت!
اگه خيلي افتضاحه ، اين رو هم در نظر بگيرين که الان ، دقايق اوليه بامداد هست!
تو فکر اين شعار جديدم بودم که چشمم افتاد به عکس احمدي نژاد... ياد چند سال پيش افتادم... هرکس براي تبليغات يه کاري ميکرد... يکي برچسبي زده بود که روش به انگليسي يه چيزايي نوشته بود (من که چيزي نگفتم ؛ خودتون فهميدين HASHEMI نوشته بود!)... طرفداراي يکي ديگه از کوي دانشگاه حرکت ميکردن و شعر "يار دبستاني من..." رو ميخوندن تا برسن يه جايي که بزرگ زده بود "دوباره مي سازمت وطن..." که البته اين شعر اصلا مربوط به داريوش ، خواننده لس آنجلسي نبود ؛ آخه اون شعر داريوش "دوباره ميسازمت وطن..." بود که حتما شما هم متوجه تفاوتش شده بوديد ؛ يکيش ميسازمت هست ، اون يکي مي سازمت هست!... بعد يه خورده ميزدن تو سر همديگه و آخرش هم خيلي دوستانه و خواهرانه و برادرانه و عشقولانه ، ميرفتن خونه هاشون.(کي گفت ستاد انتخاباتي معين بوده؟!)... البته بقيه هم کم نذاشتن... جناب خوش تيپ ، چشم قشنگ ، سردار ، خلبان ، .... و جناب ورزشکار ، ورزش دوست و بقيه عزيزان...
ولي يه نفر ديگه بود که با بقيه فرق ميکرد... يکي که اکثر پوسترهاش دو رنگ بود ، با ميني بوس اين ور اون ور ميرفت ، لباس ساده ميپوشيد ، از کاخ خبري نبود ، از ماشين لوکس خبري نبود ، از حقوق ميليوني خبري نبود ، از شعارهاي غرب زده خبري نبود ، از يک رنگي با مردم... چرا ، خبري بود... بله... احمدي نژاد همرنگ مردم بود ، احمدي نژاد اين وري ميزد تا اونوري...
ولي يه سوال اساسي بدجوري ذهن من رو مشغول کرده بود... مردم ما اين وري هستن يا اون وري؟...
شايد اين سوال اصلي همه کانديداها بود... مردم به اين وري راي ميدن يا به اون وري؟...
هر کدوم تصميم خودشون رو گرفتن ؛ بعضي اين وري ها ، اون وري شدن ؛ بعضي اون وري ها ، اون وري موندن ؛ بعضي اين وري ها هم اين وري موندن...
مردم تصميم خودشون رو گرفتن... دست رد به سينه اون وري ها زدن...
شايد هنوز هم نفهميدن مردم ما اين وري هستن يا اون وري... شايد باز هم بخوان مردم رو امتحان کنن...
مردم ما ، اين وري يا اون وري؟


پي نوشت/////////////////////////////////////////////////////////////
1) شايد هم بهتره من به همون ابنترنت و اونترنت خودم برسم! البته در شرايط فعلي ، اينترنته که داره همه کاري ميکنه و اونترنت فقط در حد يه سراب خياليه!
2) اين اولين يادداشت من در اين وبلاگ هست ؛ اگه آخريش هم بود ، حلالمون کنيد!!!
3) آخه بعضي ها ميگن قلم من تنده... قلم من تنده يا صادقه؟؟؟
4) تو ماه رجب هستيم... دعا فراموش نشه ، مشهدي هاي عزيز هم سلام ما رو به امام رضا برسونن ، بگن منتظرم که من رو بطلبه.
5) يا علي و زهرا


+ مردان مريخي نيستند... زنان هم ونوسي نيستند!!!


پيش نويس: اصل اين يادداشت بنده در وبلاگ فصل انتظار ميباشد... براي بازديد از پيام هاي کاربران به اين آدرس مراجعه کنيد: http://sina12.parsiblog.com/249856.htm
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


بسم الله
سلام... امروز داشتم ناهار ميخوردم و تلويزيون نگاه ميکردم... يه سريالي داشت پخش ميشد... من هم طبق معمول فقط موقع غذا خوردن برنامه هاي تلويزيون رو نگاه ميکنم (البته اون هم بعضي موقع ها)... بنابراين اصلا از داستان اين سريال سر در نمياوردم...
زندگي لوکس... آشپزخانه آنچناني... مبلمان کامل... خونه بزرگ... زنِ صد من آرايش کرده (از آوردن شکلک هاي قبلي در اين قسمت جدا معذورم!!!)... مردِ ژيگول پيگولي(اينجا هم مثل قبل ، شکلک بي شکلک!!!)... آخر زندگي بود... مَرده درآورد يه هديه به زنش داد... تلفن زنگ ميزنه ، ميره رو پيغام گير... زنه با ناز و ادا اول گل هاي مريم رو بو ميکنه... بعد کادو رو باز ميکنه...


- وااااااااي... دستت درد نکنه... اين همون انگشتر گرون قيمته... دستت در نکنه...
- خواهش ميکنم عزيزم... ديگه يه نقاش بي پول نميتونست از اين بهتر بخره!!!!!!!!!!!!!!


يک لحظه کُپ کردم... اين يارو نقاشه؟؟؟... بعد زندگيش اين؟؟؟... خب از اين تابلوتر ميشه خالي بست؟؟؟ چرا صدا و سيما توجهي به اين موارد کوچيک که ميتونه تاثير بزرگ تو جامعه بگذاره ، نميکنه؟؟؟... بعد ميان ميزگرد و مصاحبه و گزارش و صدتا چرت و پرت ديگه پخش ميکنن که چرا سطح توقع مردم رفته بالا... چرا ازدواج ها سخت شده... چرا مهريه ها رفته بالا... چرا فساد زياد شده.. خب همين چيزا رو مي بينن ، دلشون ميخوات داشته باشن... طبيعي هست... آخه بدبختي اينه که يکي دوتا فيلم هم نيست... خودتون صدتا فيلم مشابه اين نوع فيلم ها رو روزانه ديديد و مي بينيد... يارو با وانت ، بار جابجا ميکنه ، بعد زندگيش اونجوري ، مَرده بيکاره ، بعد زندگيش اونجوري... طرف يه روز درميون ميره پيش باباش ، آرايشگاه ، بعد زندگيش اونجوري... يارو.............


هيچ کس هم که تاثير تلويزيون رو انکار نميکنه... آخه چرا اينجوري؟؟؟... تازه اين يه بُعدش هست... وضع زننده آرايش دخترا و پسرا تو فيلم... روابط آزاد عشقولانه بين دوست دختره و دوست پسره و صدها مورد ديگه....


فيلم مدار صفر درجه


واقعا اينجور موقع ها آدم جلو زن و بچش خجالت زده نميشه؟؟؟... نه تو از مريخ اومدي که خجالت نکشي نه خانوادت از ونوس اومدن که از اين چيزا دلشون نخوات... ديگه خودتون حساب کنيد بعدش براي به دست آوردن اين زندگي هاي خيالي ، چه اتفاقاتي ممکنه براي خيلي از خانواده ها بيوفته... نميدونم... ديگه گيج شدم!!!


+ اندر باب سهميه بندي


پيش نويس: اصل اين يادداشت بنده در وبلاگ فصل انتظار ميباشد... براي بازديد از پيام هاي کاربران به اين آدرس مراجعه کنيد: http://sina12.parsiblog.com/247958.htm
////////////////////////////////////////////////////////////////////////////


کيه که بگه سهميه بندي بنزين بده؟؟؟ کيه که بگه ما خيلي بنزين اصراف نميکرديم؟؟؟
خب معلومه کيه...
همواره افرادي وجود دارند که اگر کاري انجام شود مي گويند چرا انجام داديد و اگر انجام نشود مي گويند چرا انجام نداديد که نبايد براي اين گونه سخنان و انتقادها اهميتي قائل شد. (مقام معظم رهبري)


سوال: حالا واقعا سهميه بندي کار درستي بوده؟؟؟
جواب: مسئله بنزين از جمله اين کارهاست که دولت شجاعانه تصميم گيري و اقدام کرد(رهبر فرزانه انقلاب)


سوال: پس چرا سهميه بندي بنزين اين همه مشکل داره؟؟؟
جواب: مسئله بنزين از جمله اين کارهاست که دولت شجاعانه تصميم گيري و اقدام کرد که البته بايد با بررسي همه جوانب آن، اجراي اين تصميم ادامه يابد.(مقام معظم رهبري)


فکر کنم تا يه حدودي مشخص شد:
سهميه بندي بنزين کار درستي بوده. افرادي هستن ميخوان از ريشه بگن بده که نبايد براي اين گونه سخنان و انتقاد ها اهميتي قائل شد.
افرادي هم هستن که ميگن کلا سهميه بندي بنزين بده که از روي دلسوزي است که با اطلاع رساني صحيح و توضيح کامل نگراني ها برطرف خواهد شد.


حالا يه سوال اساسي:
آيا برنامه ريزي ها براي سهميه بندي بنزين هم درست بوده؟
بنظر من برنامه ريزي ها براي سهميه بندي اوج ضعف اين طرح بزرگ ملي بوده. رهبري هم اشاره کوچکي هم به اين موضوع داشت (البته برداشت شخصي منه):
البته بايد با بررسي همه جوانب آن، اجراي اين تصميم ادامه يابد.
معمولا بررسي جوانب يک طرح بزرگ ملي بايد قبل از اجراي اون باشه... نه اينکه در حين اجرا...
مگر اينکه همه جوانب اون طرح بررسي نشده باشه ، يا غلط بررسي شده باشه ، که نياز به اصلاح در حين انجام کار داره.


خب... جواب اون سوال اساسي پيدا شد...
مشکل سهميه بندي بنزين ، برنامه ريزي و بررسي جوانب اون هست نه اصل سهميه بندي.


آسيب شناسي سهميه بندي:
اشتباهات و اشکالات بسياري بر طرح سهميه بندي بنزين وارد هست که يکي يکي براتون توضيح ميدم (البته باز هم ميگم اين ها نظرات شخصي منه!!!)


1. اطلاع رساني:
در بحث اطلاع رساني 2 اشکال اساسي وجود داره. يکي اطلاع رساني اشتباه (يا بقول بعضي ها دروغ) و يکي هم عدم اطلاع رساني.
1-1. حتما ميدونيد که چند روز قبل از سهميه بندي ، وزير نفت گفته بود سهميه بندي بنزين تا آخر شهريور عقب افتاده!!! حالا نميدونم شما اسمش رو چي ميخواين بزاريد... اشتباه ، دروغ يا...
2-1. اين رو که حتما شنيديد که قاليباف ، شهردار تهران گفته بود من هم از اخبار 21 سيما فهميدم بنزين قرار 3 ساعت ديگه سهميه بندي بشه!!! حالا من اين وسط نفهميدم مسئول برنامه ريزي حمل نقل کساني که قرار صرفه جويي کنن و ماشين هاشون رو نيارن بيرون و با وسايل نقليه عمومي سفر درون شهري يا بيرون شهري کنن اگه آقاي قاليباف نيست پس کيه؟؟؟ بنظر شما نبايد بدونه کي قرار سهميه بندي اجرا ميشه تا از مدت ها قبل برنامه ريزي مناسب بکنه؟؟؟
جالبتر اينجاست که وقتي به آقاي احمدي مقدم ، فرمانده نيروي انتظامي کشور گفتن چرا برنامه ريزي مناسب درمورد کنترل اغتشاش هاي شب بنزيني نشد گفت: من چند ساعت قبل از سهميه بندي بنزين ، از طريق اس ام اس (همون پيام کوتاه) يکي از دوستان متوجه شدم!!!


2. برنامه ريزي:
البته مورد دوم بحث اطلاع رساني ، جزو بحث برنامه ريزي هم هست. علاوه بر اون بايد به چند نکته ديگر هم اشاره کرد:
1-2. هر جور خواستي 600 ليترتو مصرف کن!!!... ميدونيد چقدر مسافرکش هست که بدون گاز دارن مسافرکشي ميکنن؟؟؟ خب چاره اي ندارن... دارن از اين کار نون زن و بچشون رو ميدن... چيکار ميتونن بکنن؟؟؟ اينها تقريبا روزي 10 ليتر بنزين ميزنن... يک لحظه فرض کنيد 3 ماه از طرح سهميه بندي گذشته... اين راننده ها به مدد قانون استفاده اختياري از سهيمه 6 ماهه بنزين ، تو 3 ماه تمام سهميه بنزينشون رو مصرف کردن... اون همه مسافرکش ، 2 روز پول نداشته باشه خرج خانوادشون بکنن ، هر کاري ممکنه انجام بده... اغتشاش ، آتش زدن پمپ بنزين ها و...
2-2. يه چيزي بنام مسافرکش موتوري وجود داره که اون هم بنزين بيشتر ميخوات!!! اصل بر اين بوده که کساني که شغلشون رابطه مستقيم با بنزين داره ، بايد سهيميه بيشتري بگيرن... مثل تاکسي ها ، تاکسي تلفني ها و... حالا مسافرکش هاي موتوري که تعدادشون  تو تهرون اصلا کم نيست ، اين وسط چه سهمي دارن؟؟؟ هيچ!!!
3-2. آيا ميدانيد... تو بحث گازي کردن ماشين ها چقدر ارز از کشور خارج شد و آخرش هم خيلي ها هنوز ماشين خودشون رو گازي نکردن؟؟؟ آيا ميدانيد... با خود کفايي در بحث مخزن گاز ، ميشد چقدر اشتغال زايي کرد و از اين پتانسيل داخلي چه بهره هايي برد؟؟؟ آيا ميدانيد... اين مخازني که از خارج مياد ، دارن چند برابر به ما ميندازن؟؟؟!!! بعدش تازه چقدر دولت روش يارانه ميده تا ملت بتونن استفاده کنن؟؟؟ بنظر شما نمشد با برنامه ريزي از چند سال قبل تمام اين مشکلات رو حل ميکردن؟؟؟
4-2. ....
...
...


البته چندين وچند مورد ديگه هست که ديگه جاش نيست بگيم... البته بخاطر طولاني شدن اين پست نه چيز ديگه!!! ولي اينها مهمترينش بود...


نتيجه گيري اخلاقي:
کيه که بگه سهميه بندي بنزين بده؟؟؟ کيه که بگه..................
برنامه ريزيش بد بوده که بايد اصلاح بشه...

اگر دولت در جايي احساس کند برخي مصوبات اجرا شدني نيست، به صراحت به مردم اعلام کند و دلايل آن بيان شود تا اميد مردم به صداقت، پشتکار و توانايي مسئولان متزلزل نشود. (مقام معظم رهبري)


پاورقي///////////////////////////////////////////////
1. تمام سخنان رهبري با خطوط درشت نوشته شده.
2. واقعا بايد به شجاعت آقاي احمدي نژاد تبريک گفت... حالا کار نداريم... کي جرات ميکرد بياد سهميه بندي بنزين رو اجرا کنه ، در حاليکه ميتونه به قيمت از دست دادن پست رياست جمهوري باشه...
3. اين طرح از 16 پيش در دست بررسي بوده که هيچ کدوم از قبلي ها جرات اجراي اون رو نداشتن.
4. بر اساس آمار 60 درصد مصرف کل بنزين در دست 30 درصد مرفه کشوره!!
5. بنظر شما قشر مرفه ، اهل صرفه جويي هستن؟؟؟
6.آيا ميدانيد تحريم جديد شوراي امنيت براي ايران ، به احتمال زياد ، تحريم فروش بنزين به ايران هست... حالا خودتون ربطش رو به اجراي شتابزده سهميه بندي بنزين پيدا کنيد...
7. موفق و پيروز باشيد.


+ طنز تصويري سياسي


اينم يه طنز شرح سر خود ديگه (اين يکي کار خودمه )


شعار انتخاباتي دولت مهرورز و عدالت محور احمدي نژاد


پاورقي: ياد باد آن روزگاران... ياد باد...


+ روزي که فرق علي شکافت

بسم رب الشهدا


براي اينکه ايستگاه صلواتي داشتيم و نتونستم مطلبي بمناسبت شهادت حضرت زهرا بنويسم ، يه مطلب که خيلي نظرمو جلب کرد رو گپي کردم...


آمده بود به خانه ... رنجور از روزگار ريا و رنگ به رنگي.
آمده بود دلخسته از عهد خيانت و خودخواهي و البته خجل از روي همسر بيمارش.
دوان دوان هم آمده بود.
از مسجد تا خانه گلي‌اش را يکسره دويده بود.
فرزند مظلوم و ارشدش، بدحالي مادرشان را به او ابلاغ کرده بود.

در مسير کوتاه مسجد تا منزل، سردار مظفر خيبر و خندق ـ که نامش لرزه بر تن سرداران و جنگاوران بزرگ عرب مي‌انداخت ـ را گودال‌هاي کوچکِ کوچه‌هاي کوفه چند بار به زمين زده بود! از هول آن خبر و هراس آنچه بايد به تماشا مي‌نشست.

شايد علي(ع) در تمام مسير، به ياد روزي بود که رسول مهربان خدا (ص) دست لطيف زهرا(س) را در دست او نهاده بود و به قول امروزي‌ها فرموده بود: «علي جان، جان تو و جان فاطمه».

به شادابي و نشاط فاطمه در آن روز باشکوه مي‌انديشيد و به چهره تکيده و رنجورش وقتي که با او در بستر براي آمدن به مسجد وداعي موقت گفته بود.

به خانه رسيد ... چه خانه‌اي؟ چه سرايي؟
بوستان بي سرو و صنوبر با بيابان و کوير چه تفاوتي دارد؟
و خانه علي بي فاطمه کجا به خانه شباهت دارد؟
فاطمه در بستر افتاده است.

همو که پدر معصومش(ص) که عصاره همه خوبي‌هاي عالم بود در باره او گفته بود، «فاطمه فرشته‌اي انسان‌نما است. هر وقت به بوي بهشت مشتاق مي‌شوم او را مي‌بويم» همو که رسول خدا با صداي بلند درباره‌اش گفته بود: «فاطمه پاره تن من است ... هر کس او را بيازارد، خدا را آزرده است و هر کس او راضي کند، خدايش را خشنود کرده است» ... .

سفارش‌هاي آخرين فاطمه، چون تير‌هاي سه‌شعبه بر سينه پردرد علي(ع) مي‌نشيند وقتي که از او مي‌خواهد تن نحيفش را شبانه غسل و کفن کنند و به خاک بسپرند، وقتي که وصيت مي‌کند ظلم‌کنندگان بر او و شويش، حق شرکت در تشييع او را ندارند، وقتي که ملتمسانه از او مي‌خواهد که پيکرش را در تابوتي بگذارند که نامحرمي حتّي بعد از شهادت هم آن را نبيند ... .

در شگفتم از تاريخ که شهادت علي(ع) را در بيست‌ويکم رمضان ثبت کرده است در حالي که هر کس از عشق لايزال علي به همسرش آگاه است، مي‌داند که علي(ع) در شب شهادت همسر باوفايش دنيا را ترک کرده بود! و پيش از آن‌که ضربت تيغ زهراندود «ابن‌ملجم مرادي» با فرق قرآن ناطق علي(ع) استخاره کند، شمشير غربت زهرا «شق ّ القمر» کرده بود.

علي همه هستي‌اش را کفن کرد. حسن(ع) و حسين(ع) و زينب(س) مادر را رها نمي‌کنند. خود را بر جسم تکيده مادر انداخته‌اند و زندگي را بي او نمي‌خواهند.

نمي‌دانم شايد هم به علم امامت مي‌دانند که شهادت او سر آغازي بر سلسله بيدادي است که بر آل‌الله(ع) خواهد رفت.

دست‌هاي فاطمه به حرکت درمي‌آيد و حسنين و زينب در آميزه غليظي از بهت و اندوه خود را دوباره در چمبره گرم دست‌هاي مادر مي‌بينند!

خدايا اين زن کيست که هر گاه بخواهد قالب تهي مي‌کند و هر وقت اراده کند که به تخته بند تن خاکي‌اش برگردد کسي از ملائکه خدا جسارت منع او را ندارد؟ ...

خانه علي امشب خاموش است.

سو سوي نوري اگر هست، شمعي است افروخته در شام غريبان فاطمه(س) و گرداگردش، به قول فرزند زهراي اطهر، خميني بزرگ(ره)، «زبدگان اولاد آدم» جمعند.

کار علي از امروز گريه‌هاي بي‌صدا بر مزار خاموش زهراست.
کودکانش که به خواب مي‌رفتند، علي آرام و بي صدا شمعي در دست بر مزار فاطمه مي‌رفت و تا پيش از طلوع آفتاب بر مزارش مي‌نشست، چه کسي مي‌داند شايد علي(ع) درددل‌هايش را که در هنگام حيات فاطمه(س) با او بازگو نمي‌کرد (همچنان که زهرا(س) پهلوي شکسته‌اش را از او يک عمر پنهان کرده بود) اکنون بي‌پروا با او در ميان مي‌گذاشت تا تاريخ هم از تشخيص اين‌که کدام يک از ديگري مظلوم‌ترند، متحيّر و مردّد باقي بماند.

در تاريک و روشن صبح علي بر‌مي‌خاست و مي‌گفت: فاطمه جان شبي ديگر هم بي تو گذشت ... خدايا از درياي بي‌نهايت عشق علي(ع) به فاطمه(س) و وفاي فاطمه(س) به علي(ع) و از کرامت علي(ع) در چشم زهرا(س) و حرمت فاطمه(س) نزد علي(ع) رشحه‌اي و قطره‌اي بر زندگي شيعيان علي(ع) ببخش.
آمين يا رب العالمين.


+ آپانتيس!!!

بسم الله


سلام... خيلي ببخشيد چند وقتي نتونستم بنويسم... آخه درس ، زندگي ، امتحان و آپانتيس!!!
-آپانتيس؟؟؟
-بله... آپانتيس...
-اوت کرده بود؟؟؟
-آره... ولي عجب چيزي بود... ايشالا براي خودتون پيش اومده بود فهميده بودين!!!
-ها؟؟؟


آقايون... خانوم ها... جاتون واقعا خالي بود... ناراحت نشيد... چيز بدي نگفتم... آره... ميدونم... درد عمل آپانتيس چيز خيلي بديه... ولي مال من مثل همه نبود... خودم هم اصلا ناراحت نيستم... کاشکي زودتر از اينها اتفاق افتاده بود!!!
حسابي رفتين تو کف... نه؟؟؟


اصل جريان از اين قراره:
من يه چند روزي دلم درد گرفته بود... براي چندمين بار... ولي يه روزه خوب ميشدم... اين سري آخريه هم همينطوري شده بود... من هم 3 هفته بود شيراز نيومده بودم... دانشگاه آباده بودم... تا دلم درد گرفت اينو بهونه کردم بيام شيراز... اومدم شيراز... با خودم گفتم حالا که اومدم يه سري برم بيمارستان تا ببينم اين معده من چشه که هي درد ميگيره... رفتم بيمارستان... از 7 صبح تا ساعت 7 بعد از ظهر... اين آزمايش... اون آزمايش... آخرين آزمايشم رو که دادم... دکتر گفت صبر کن با پزشک جراح تماس بگيرم يه مشورت کنم...
-الو
-...........(آخه من که نميفهميدم اون جراحه چي ميگه ولي بنظرم اونم گفت الو !!!)
-آقاي دکتر قريشي؟؟؟
-...........(اينجا هم بنظرم گفت بله)
-It is a door and this is a blackboard and sono graphi for 1 bimar and dard kholase what man chikar konam
-..........
-..........
-..........


خلاصه من که نفهميدم چي شد... همش خارجي حرف ميزدن... دکتر گوشي رو گذاشت گفت سريع برو خودت رو به اورژانس معرفي کن!!!
-اورژانس؟؟؟ کمک ميخوان؟؟؟!!!
-هه هه هه(خنده فرمودن!!!)... بايد بستري بشي!!! آپانتيست اوت کرده!!!
-هه هه هه(خنده فرمودم!!!)... با من هستين؟؟؟ من که طوريم نيست...
-دکتر جراح گفته آپانتيسه... الان هم بايد بستري بشي... دکتر هم تو راهه که بياد عملت کنه!!!
منم که اصلا جفت نکردم!!! گفتم مطمئنيد؟؟؟...
نميشد... انگار الکي الکي بايد ميرفتيم اتاق عمل...
رفتم بستري شدم... حاکم بزرگ... ميتيکمان لطفعلي زاده هم اومده بود... اونم زنگ زد وحيد هم اومد... داداشم... قوم و خويش و بقيه هم اومدن... جراح هم اومد... يه کم بررسي کرد...
-درد داري؟؟؟!!!
-(منظورش اون درده نيست که در جواب بگم خودت درد داري!!!)... نه آقاي دکتر...
-اينجا چطور؟؟؟
-نه...
-حالا چي؟؟؟
-آقاي دکتر اينجوري که شما فشار ميدي همه جاي آدم درد ميگيره!!!...
-خب ببرين اتاق عمل تا من بيام!!!
-آقاي دکتر کوتاه بيا... من که طوريم نيست... بيا اصلا منم مثل شما رو شکمت فشار بدم ببين درد داريد يا نه...
-هه هه هه(خنده فرمودن!!!)... نه عزيزم... نترس... برو اتاق عمل تا بيام...
-آقاي دکتر ترس چيه؟؟؟ من 3 بار آپانتيسم رو عمل کردم!!! اين بار هم روش... ترس چيه؟؟؟ من ميگم ممکنه...
-نه عزيزم... عمل...
البته دکتره از اون سيبيل کلفت ها بود.
خلاصه دستي دستي رفتيم در اتاق عمل...
-آقاي دکتر ميگم...
-فقط عمل...
يه دکتر ديگه اومد و شروع کردن خارجي حرف زدن... It is very good year for all people ast and ok apntis no dard and please wait for and next sobh...
خلاصه گل از گلمون شکفت... دکتر گفت تا فردا صبر ميکنيم... بردنم توي بخش تا بستريم کنم... يه پسري که بهش ميخورد 14 - 15 سال داشته باشه تخت بقلي بستري بود... يه پير مردي هم اونطرف تر... يه جوون ديگه هم روبروم...
صبح شد... سونو گرافي... آزمايش... باز دکتر... بازم  مثل قبل... درد داري؟؟؟!!!
دکتر گفت يه روز ديگه صبر ميديم... اين نوع آپانتيس از نوع هاي نادر هست... خودش خود به خود داره خوب ميشه...
پسر بقل دستيم هم آپانتيسش رو عمل کرده بود... داشت يواش يواش خودش رو خودموني ميکرد... اسمش امير حسين بود... معلوم بود از اون آدماي لوس هست که بابا و  مامانش مرتب قربونش ميرن...
پيرمرده هم تهروني بود... 80 سالش بود ولي خيلي سرحال بود... همش غر ميزد...
-تهرونيه: آقاي دکتر من کتاب نخونم ميميرم... ديوونه ميشم... دخترم صبح به صبح برام کتاب مياره.............
-دکتر: نه پدر جان... نميشه... چشمت رو عمل کردي... حالا اين ورقه رو بگير... گزارش وضعيتت هست...
-تهرونيه: آقاي دکتر اين که امضا نداره...
-دکتر: پدر جان... تو که امضاي به اين بزرگي رو نمي بيني چه جوري ميخواي کتاب بخوني!!!
اونطرف صداي نجوايي به گوش ميرسه...
-جوون: اي..............!!! اي............!!! اون.................!!! (بدليل مشکلات شديد اخلاقي از انعکاس کردن آن معذوريم!!!)
-من: چي شده؟؟؟ کسي کاري کرده... ناراحتي...
-جوون: پرسپوليس ، سپاهان رو ديدي؟؟؟!!! 10 دقيقه ديگه طول ميکشيد 40 گل ديگه ميخورديم... اي.......................!!!
من يه خورده با امير حسين جفت و جور شدم... همون پسر سوسوله... قوم و خويش هاش اومدن ديدنش... يک لحظه جفت کردم... گفتم اشهد ان...... فکر کردم ازرائيل اومده... غيافه هاي عجيب غريب... وحشتناک... 3-4 تا قوطي سفيد کننده و لژ لب و سرخاب و... رو خودشون خالي کرده بودن... خيلي وحشتناک شده بودن...
شب شد... خدا رو شکر که رفتن... يعني کردنشون بيرون... امير حسين شروع کرد به تعريف... خواهرم رو تو پاساژ فلان گرفته بودن... به مامانم گير داده بودن...


شب بعد...
-امير حسين: بابام داشت با عموم ورق بازي ميکرد... آبجو ميخوردن... پسر عموم که خيلي کوچيکه اومد گفت منم ميخوام... عموم هم آب ميوه بهش داد... اونم زوق ميکرد... البته مجتبي... آبجو با مشروب فرق ميکنه ها... اشکالي نداره ها... دايي من رو ديدي؟؟؟... چند روز پيش به يکي متلک گفت... بعد دعوا کرد... چاقو زد... رفت زندان!!!


همه اين ها رو يه بچه 14 ساله ميگفت!!!
فقط گوش ميدادم... از تعجب چيزي نمي گفتم...
مي خواستيم بخوابيم...
عشق من..........
صداي آهنگ يه زني بود... از ضبط امير حسين بود...
-من: اين چي چيه؟؟؟
-امير حسين: ميدونم بده... به بابام گفتم حميرا بياره... اشتباهي اين رو اورده... ولي اشکال نداره... خيلي هم بد نخونده!!!


تو فکر رفتم... خيلي ناراحت بودم... آخه چرا؟؟؟ چرا بايد اينجوري باشه... آخه اين بچه چه گناهي داره...
موقع نماز خوندن به من خيره ميشد...(البته ريا نباشه... ميخوام چيزي بگم که به اين مربوطه...)
هر وقت هوا يه کمي تاريک ميشد ميگفت مجتبي پاشو نماز بخون!!! منم ميگفتم هنوز اذون نگفته... 5دقيقه بعد... مجتبي پاشو نماز بخون... 5 دقيقه بعد... مجتبي پاشو.................
نماز که ميخوندم باز هم خيره به من...
يه بار ديگه که هنوز اذون نگفته بود گير دادناش شروع شد... اذون گفت...
-مجتبي...
-بله...
-يه سوال... من که دستم چسب خورده ميتونم وضو بگيرم...
-خب آره...
-چه فايده؟؟؟
-چي؟؟؟ نماز؟؟؟
-نه... من که به سن تکليف نرسيدم... نماز بخونم که چي بشه؟؟؟
-اتفاقا الان خيلي بهتره... الان وظيفه نيست ولي بعد وظيفه ميشه... يعني............................(براش کامل توضيح دادم)
-حالا چه جوري وضو بگيرم...
بهش ياد دادم... داشتم يواش يواش شاخ در مياوردم... رفتم خودم وضو بگيرم... اون هم جا نماز پهن کرده بود نماز بخونه...
-مجتبي...
-بله؟؟؟
-ببخشيد... نماز... الان...
-چيه؟؟؟ بگو...
-الان بايد چيکار کنم؟؟؟!!!
داشت يواش يواش گريه ام ميگرفت... يادش دادم... بغض گلوم رو گرفته بود...
نمازش رو خوند... تسبيح رو برداشت...
-مجتبي...
فهميدم چي ميخوات بگه... ذکر گفتن هم يادش دادم...
تو فکر رفتم...
چقدر ارزش اين نماز براي اين بچه زياده... حتما از همه نماز خوندن هاي ما بيشتره... يه نگاهي به قلب خودم انداختم...
بت در بقل و پيشاني بر خاک... کافر زده خنده بر مسلماني ما...


آخه اين پسر چرا بايد اينقدر غريب باشه... اين رو که ديدم... فهميدم که من و امثال من کجا هستيم...


ته خط...


همه ما دلمون خوش کرديم به چيزاي کوچيک... در حالي که ميشه به راحتي يکي رو نماز خون کرد...
همه ما دنبال دعوا هاي مسخره سياسي و دنيايي... در حالي که هزاران کودک و نوجوان و جوان مثل امير حسين رها شدن...
اين ها فقط منتظر يه هل دادن هستن تا روشن بشن و حرکت کنن و از من و خيلي هاي ديگه جلو بزنن... ولي کو... هيچ کس نيست که نيروي خودش رو اينجا صرف کنه... اگه حرف پست و مقام باشه صد برابر بيشتر نيرو ميزاريم... انتخابات باشه... صد نفر ، صد برابر بيشتر نيرو ميزارن... که چي بشه...
خدايا...
خدايا نميتونم منظورم رو خوب بگم... اين بچه با اون خانواده که 2 بار نماز پر از ريا و اشکال من رو ديد اينجوري متحول شد... حتما پدرش هم اينجوري بوده... ولي کسي نبوده باهاش رفتار خوبي بکنه... خواهرش... مادرش... داييش... عموش... يا هزاران امير حسين ديگه... هيچکس با اينها رفتاري شبيه اسلام نکرده... حتي مثل من پر از ريا...
خدايا...
توي مملکت اسلامي هستيم و...


نميدونم شما چند بار با امير حسين ها برخورد داشتيد... حرف زديد... اصلا تا حالا اون ها رو ديديد؟؟؟ يا مثل من اينقدر سرمون رو باکارهاي دنيايي و حرام گرم کرديم که هيچ امير حسيني رو نمي بينيم...


آهاي... اون هايي که ادعاي کار فرهنگي داريد... چشممون روشن... ماشالا به ما... اون دنيا به خداي عزوجل چي ميخوايم بگيم... اگه فرمود با بنده هاي من چکار کردين که چيزي از اسلام بلد نيستن ، در حالي که ميتونستن بهترين دوستداران من باشن... من اين همه نيرو و استعداد و زمينه براي شما فراهم کردم که اينها رو با من آشنا کنيد... چي ميتونيم بگيم...


خدايا...
خدايا...


دکتر اومد بالا سرم...
-مرخص هستي...
خوشحال شدم...
دکتر رفت بالا سر امير حسين...
-تو هم مرخص هستي...
يهو دلم ريخت... امير حسين بالا پايين مي پريد... رفت تو بغل باباش... وسايلش رو جمع کردن...
-مجتبي... خداحافظ...
-خداحافظت باشه...
من هنوز روي تختم دراز کشيده بودم... اتاق خالي بود... تو فکر رفتم... الان که امير حسين ميره خونه... يعني اميرحسين دوباره نماز ميخونه؟؟؟ دنبال خدا ميره؟؟؟ حداقل تلاش ميکنه؟؟؟ حتي مثل من با کلي ريا؟؟؟ يعني ميشه اون دنيا من سرم رو بخاطر امير حسين جلوي حضرت زهرا بالا بيارم؟؟؟
ياد درد و دل هاي امير حسين افتادم...
-بابام داشت با عموم ورق بازي ميکرد... آبجو ميخوردن...................


بغضم ترکيد...


+ خدا به داد بعديش برسه...

بسم الله


بازم سلام...
چند مدت پيش... يعني تو تابستون... بازي هاي آسيايي دوحه قطر... يه سايت ، خبري روي خروجيش داد که رئيس محترم عدالت محور و مهر ورز جمهوري اسلامي ايران(!!!)... توي مراسم رقص افتتاحيه اين بازي ها شرکت کرده... البته از روي تيتر خبر و بدون تحقيق مشخصه که اين هم توطئه ديگر از شيطان بزرگ آمريکا و فرزند ناخلفش اسرائيل جنايتکاره(!!!) و باهدف تفرقه افکني ميان امت مسلمان شيعه و سني و کمرنگ کردن موفقيت هاي دانشمندان جوان ايران در دستيابي يه انرژي هسته اي اون هم توي سال پيامبر اعظم طراحي شده!!!!....


اما دولت ارزشي و عدالت محور احمدي نژاد پاسخي به اين اهانت ندادند...
سايت درپيتي(!!!) بازتاب(!!!) که ارتباطش با عوامل دروني براي تحت فشار قرار دادن کابينه 70 ميليوني دولت براي همه مشخصه(!!!) فيلم اين جنايت... ببخشيد... اين توطئه رو پخش کرد... خلاصه...
باز هم دولت ارزشي و عدالت محور احمدي نژاد پاسخي به اين اهانت ندادند!!!... شما هم مي دونيد دولت ، پاسخ دندان شکني داشت ولي نداد... ميدونيد که؟؟؟!!! انگاري که پاسخي ندارن... ولي داشتنا... باور کنين!!!


يواش يواش اين قائله داشت ختم به خير ميشد که يکي ديگه از دولت گند کار رو... ببخشيد... يکي از خبرگزاري ها دوباره توطئه اي جديد طراحي کرد... فيلم و عکس حضور رحيم مشايي... معاون رئيس جمهور در مجلس رقص در ترکيه... اين ترکيه اي ها هم آدم نميشن... آخه مگه بايد چند بار بالاي اين رقص بلا سرشون بياد تا ولش کنن... تازه يکي از مقامات ارشد کشورمون هم کشيدن وسط گود... اما خبرگزاري ها هم بجاي اينکه ريشه اي برخورد کنن... چسبيدن به جناب مشايي... بابا کسي نمياد بگه اصلا براي چي اين ترکيه مجلس رقص کذاشته که مشايي مجبور باشه توش باشه... آقاي مشايي هم بنده خدا تقصيري نداشته... مجلس رقص که نذاشته... فقط توش شرکت کرده... ملت شهيد پرور متوجه حرف هاي من ميشن!!!... اون هم از کجا معلوم براي فريضه امر به معروف نهي از منکر نرفته باشه و صهيونيست ها توطئه کرده باشن و ازش عکس گرفته باشن؟؟؟!!!
خلاصه آقاي مشايي عزيز که بقول خودش برخلاف خيلي ها در جواني متدين بوده... اينبار جواب دندان شکني داد و گفت که از همه اونهايي که در اين توطئه شرکت کردن شکايت مي کنه تا معلوم بشه جواب ندادن آقاي احمدي نژاد به توطئه قبلي نشان از درماندگي نبوده... منافقان داخلي که اتفاقا نماينده مجلس هم بودن گفتن هر غلطي که دوست داري بکن... ما هم بيشتر افشا ميکنيم... کاري ميکنيم که --- به عزات بشينه.. مردک --------- اي ------ از-------.... خلاصه گفتيم که حالا آقاي معاون رئيس جمهور براي برطرف شدن ابهامات و نشون بده کسي که پاکه... چه حاجت به استخاره است!!! ميره شکايت ميکنه و حال همشون رو ميگيره... البته نفهميدم که چه طور شد که آقاي مشايي شکايت هم نکردن!!!... البته از بزگواريش بوده... يه وقت فکر نکنيد که ترسيده ها....


آقايون... خانم ها... داشت آروم آروم اين توطئه فريب خوردگان داخلي هم ختم بخير ميشد که اين بار بدجوري گندش دراومد... سوالات موهن در آزمون ضمن خدمت آموزش و پرورش... يکي از عوامل انجمن حجتيه که از عوامل باقيمانده از دولت قبلي بوده!!! توطئه جديدي پياده کرد... اين يکي رو نميشد به همين راحتي ها ماست مالي... ببخشيد... رفع سوء تفاهم کرد و شر از سر دولت و وزير آموزش پرورش کم بشه که وزير محترم هم در حرکتي انقلابي... آبدارچي خائن ساختمان ناحيه 2 آموزش و پرورش نوشهر رو برکنار کرد وبا فرستادن نمايندش به قم باز هم همچي رو مثل روز اولش کرد و آبروي کشور رو خريد...


همزمان هم سايت سلطنت طلب بازتاب توقيف شد... البته بخاطر اينکه سايتش ثبت نشده بوده... مسئول بازتاب هم گفته موقعي که اصلا قانوني براي ثبت سايت هاي اينترنتي وجود نداشته... ما درخواست داديم ولي وزارت ارشاد گفته قانوني در اين ضمينه وجود نداره... اون -------- شده ها زورشون نرسيده جوابمون بدن حالا هم اينجوري کردن... حتما شما هم فهميدين که اين صحبت ها براي منحرف کردن ذهن مردم هميشه در صحنه کشورمونه!!!


بعد اين همه قائله.....


خدا به داد بعديش برسه...


+ چرا جمهوريت؟؟؟

صبح زود از خواب بلند شدم  و ميخواستم ببينم اين 2 روزي که رنگ اينترنت رو نديدم بودم و تقريبا برام شده بود اونترنت!!! توش چه خبره...
خلاصه اول کار رفتيم سراغ ايميل هام بعدش رفتم سراغ پارسي بلاگ آخرش هم جمهوريت... يه پيغام از دوست عزيزم طلبه دات کام ديدم... اون گفته بود شايد خداحافظ... ميخوام برم... آخه فايده نداره... من هم برگشتم به قديما (سنه نيم نهضت تنباکو رو نميگم!!!)... يکي دو ماهي بود که جمهوريت رو درست کرده بودم... توي اين مدت حدود 150تا خبر رو داده بودم بيرون... ولي چه فايده؟؟؟ من هم نا اميد شدم... ساعت 11 دوباره ايميلم رو چک کردم ديدم که وبلاگم به عنوان وبلاگ برتر شناخته شده... خيلي خوشحال شدم... نيروي جديدي گرفتم...
خلاصه... براتون بگم جمهوريت چيه...



موقعي که ميخواستم اسم يه وبلاگ براي نوشته هاي سياسيم پيدا کنم... چند تا اسم رو ثبت کردم... IslamicRepublic... که مورد پسندم نبود... معنيش ميشه جمهوريت اسلامي... اون موقع هم اسم وبلاگ طولاني ميشد... هم بيشتر بايد مراقب ميبودم... آخه ديگه اسم اسلام هم اومده بود توش... نميخواستم نوشته هايم رو به اسلام نسبت بدم... سعي کردم اسلامي باشن... بعد يه چيزي به ذهنم رسيد... Republic... جمهوريت اسمش... اسلامي ميشد محتواش...
اين از تاريخچه وبلاگ...
بعد هي پيغام نگذاريد چرا جمهوريت؟؟؟


هنوز هم نفهميديد؟؟؟ خوب من هم نفهميدم... يه کم به اون فشار بياريد شايد شما يه چيزي حاليتون شد.


+ پشت کردن به رهبر و اقسام آن !!!

الان داشتم سايت حاميان دولت يا همون رايحه خوش خدمت رو مرور مي کردم... آخرين خبرش در مورد حضور رهبري پاي صندوق راي بود!!! آخر Up Date بود... روي هرچي وب سايت خارجي و خبرگزاري بوده رو کم کرده... امروز نهم دي هست... 15 روز از انتخابات ميگذره... آخرين خبرش مربوط به صبح انتخاباته!!! بابا ايول با اين تکنولوژي... خسته نباشيد... خدا قوت!!! انگار بعد از انتخابات ديگه دل و دماقي براي سايتشون نداشتن... خوب ديگه... تقصير خودتونه... آخه شما که اينقدر دم از رهبري و ولايتمداري ميزنيد... چرا حرف رهبر رو گوش نگرفتين؟؟؟ آخه ميدونيد که رهبر دولت رو از دخالت در انتخابات منع کرده بود... حالا شما برعکس عمل کرديد... بعد بيايد بگيد فلاني مخالف رهبريه... فلاني ولايتي نيست و... به همين راحتي به رهبر پشت کردين...
البته پشت کردن به رهبر توسط حاميان دولت يه نوع ديگه هم داره که آخر همين نوشته مي فهمين...
خلاصه داشتم يه گشتي توي اين سايت مذکور (حاميان دولت) ميزدم که يهو يه عکس دسته جمعي از کانديداهاي اين ائتلاف نظرم رو جلب کرد... قبل از اينکه بگم چي چي ديدم مي خوام يه خاطره بگم... خيلي هم غير مرتبط نيست...


يادم مياد چند هفته پيش... وقتي که بعضي از دوستانم در ستاد انتخاباتي آيت الله سيد علي اصغر دستغيب بودند... رفتم بهشون يه سري بزنم... معاون ستاد استان (امين) ، رفيقم بود... رفتيم تو اتاقش... خيلي ساده بود... مبل هايي که بعضي هاش فنراش در رفته بودن!!! کاغذ ديواري هاي نصف اتاق کنده شده بود... خيلي از اين سادگي خوشم اومد... داشتن پوستر هاي جديد رو بررسي مي کردن... اونجا پر بود از پرچم ايران و عکس رهبري و عکس آيت الله دستغيب... يه آدم کله گنده اومد تو... همه بلند شدنو سلام کردن... رفت روي يه مبلي نشست... پشت مبل يه عکس بزرگي از آيت الله دستغيب بود... يهو امين (معاون ستاد) ، غيرتي شد و به رضا (يکي ديگه از رفقا) گفت برو عکس آقا رو بردار... کار جالبي بود... خيلي ها به اين نکات ريز توجهي نمي کنن... پشت کردن و نشستن جلوي عکس يه عالم شايد بنظر خيلي ها عيبي نداشته باشه... ولي اين خودش يه بي احتراميه... وقتي بدتر هم ميشه که توي ستاد انتخاباتي خودش... توسط طرفداراش انجام بگيره... خلاصه کار تصحيح شد...


حالا ربطش به عکس سايت حاميان دولت ميگم...



عکس رهبري رو ببينيد و آدم هاي جلوش... حالا مقايسه کنيد با اون اتفاقي که توي ستاد انتخاباتي آيت الله دستغيب افتاد...


+ نان ، عشق ، موتور250 !!!

نان...
اولين چيزي که با اسم نان يادم مياد... جمله:
نان ، عشق ، موتور... هزار؟؟؟ نه... هزار زياده... ما با 250 هم ميسازيم!!!
جالب شد... نان ، عشق ، موتور 250 !!!


 شما چطور؟؟؟ بنظر شما هم موتور هزار زياده؟؟؟
ها؟؟؟ 250 هم زياده؟؟؟ با گازيش هم ميسازيد؟؟؟ براوو هم خوبه؟؟؟
راستي چرا اينجوريه؟؟؟ منظورم اينه که چرا جووناي روغن نباتي امروز اينجوري شدن؟؟؟ ميدونيد که جوانان در همه جاي جهان نماد اميد هستن... اميد ، آرزو... ولي براي چي ما اينجوري شديم؟؟؟ چرا دنبال موتور هزار نيستيم؟؟؟
مي خوام بگم چرا سقف آرزوها اومده پايين؟؟؟ شايد هم پايين بوده... من که 20 سال بيشتر سن ندارم...
جوون امروز ايران اسلامي بجاي اينکه دنبال شکافتن اتم باشه... سقف آرزوش شده قبول شدن توي کنکور دانشگاه... تا چشم همه هم در بياد!!! واقعا چرا؟؟؟


motorcycle manufacturers 


جووناي ما بجاي اينکه دنبال راه هاي نفوذ به سيارات باشه... آرزوش شده رسيدن به عشقش!!! جووناي ما بجاي اينکه تمام فکرشون ، کشف اسرار الهي باشه... دنبال اينه که شماره شناسنامه بچه ديويد بکهام چنده!!!


چرا اينجوري شديم؟؟؟ شما بگين...


+ مخلص پاپ فحاش!!!

امروز تو اخبار شنيدم جناب آقاي متکي شخصا تشريف بردن واتيکان و نامه اي که شخصا جناب آقاي احمدي نژاد براشون نوشته بودن رو تقديم جناب آقاي پاپ کنن که ايشون هم شخصا گرفتن و خوندن!!!
ميدونم... فعلا هيچ ايرادي نداره و اين متن هم فعلا هيچ ربطي به تيتر خبر نداره...
دوست داريد بدونيد ربطش کجاست؟؟؟
همين جناب آقاي پاپ که جناب آقاي متکي شخصا تشريف بردن واتيکان و نامه اي که شخصا جناب آقاي احمدي نژاد براشون نوشته بودن رو تقديمش کردن چند مدت پيش... موقعي که تازه پاپ شده بود ، جوگير شد و يه توهين بدجوري به اسلام کرد...
بعدش تمام مردم مسلمان جهان ريختن تو خيابون ها و اعتراض شديدي کردن... البته منهاي مسلمانان شهيد پرور و هميشه در صحنه ايران اسلامي عزيز که سعي کردن با مهرورزي و اعتراض تلويزيوني و گفتمان ، پاپ - رهبر کاتوليک هاي جهان - را به غلط کردن بيندازن...


The image “http://content.clearchannel.com/timages/photo/default_23706_20.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.



نتيجش هم که معلومه... افت کلاسه براي رهبر کاتوليک هاي جهان بگه ببخشيد... فقط گفت اطلاعات رو اشتباهي به من دادن...
ماشا الله به اين رهبر با شعور و کمالات... اگه هفته اي يک بار هم مي نشست پاي برنامه گوي و ميدان شبکه سه ، اطلاعات عموميش بيشتر از الآن بود...
خلاصه آقاي پاپ فحاش!!!
ما که فهميديم يه جورايي از زير اين فاجعه در رفتي... اون هم به عنايت دولت هاي اسلامي مقتدر!!!
دولت هاي اسلامي بجاي اينکه تا تنور داغه و مردم تو شور و هيجانن ، نون رو بچسبونن... به همين جواب مسخره پاپ راضي شدن...
بله... پاپ هيچ وقت بخاطر توهين به چند ميليارد مسلمان ، عذر خواهي نکرد...
حالا هم دولت مهرورزي... نامه اي نوشتن به اين آقاي پاپ که يه جورايي به خاطر گفتمان هايي که در رسانه ها بر عليه شون انجام دادن...


البته پاپ هم سنگ تموم گذاشت و به همين مناسبت سال 2007 ميلادي رو سال عزت و افتخار مسيحيان و پاسخ سران کشورهاي اسلامي به مسيحيان معرفي کرد!!! (اين قسمتش فقط جنبه شوخي داشت!!!)


سلام جناب آقاي پاپ مقدس!!!
خيلي مخلصيم... شرمنده... رومون سياه که تو تلويزيون يکي دو بار اون مهرورزيتون رو محکوم کرديم...
شرمنده ايم...