بسم الله
الان ميخوام يه خاطره بگم که قبل از اين به هيچکس نگفتم... ميخوام همه کف بر بشن!!!
توي اون مدتي که مقام معظم رهبري به شيراز اومده بودن ، يه فرصتي پيش اومد که بطور نيمه خصوصي خدمت آقا برسم... بعد از کلي بازرسي رفتيم توي يه اتاقي که بنظر ميرسيد بايد چند ساعتي منتظر بمانيم تا آقا تشريف بيارن... اما تا داخل اتاق شديم ، همه جا خورديم... آقا روي صندلي خودشان نشسته بودند...
نه سن ، نه دکور ، نه محافظ ، نه خبرنگار... هيچي! فقط آقا بودند و ما...
اون لحظه که اين صحنه رو ديدم ، جا خوردم... کاملا گيج بودم... سلام کردم و رفتم جلو آقا نشستم... اگه حواسم جمع بود حتما ميرفتم دست بوسي... به کلي گيج بودم...
بعد يه خورده حواسم سر جاش اومد... کلي به خودم فحش ميدادم چرا موقعيت به اين خوبي رو از دست دادم!
يواش يواش ، آدم ها مختلفي از راه ميرسيدن... يه آدم هايي که فکرش هم نميکردم توي اين جلسه نيمه خصوصي ، حضور داشته باشن... همون آدم ها شروع کردن به پچ پچ کردن... آقا هم اون جلو نشسته بود و فقط نگاه ميکرد...
يهو آقا بلند شد و رفت!!! همون آدما عين خيالشون هم نبود... بعد فکر کردم آقا از اون ها ناراحت شده... گوش هام رو تيز کردم ببينم چي ميگن... يکي از مسئولان استان در گوشي به اون يکي مسئول ميگفت:
- براي چي پاهام رو جمع کنم؟ مگه کيه که بخوام جلوش دو زانو بشينم...!!!
- آره منم پام درد ميکنه... براي چي به خودم سختي بدم؟؟!!!
منم بدجوري بهم برخورد... ديدم اينا که مثلا مسئولان نظام هستن اينجوري درمورد ولايت فقيه حرف ميزنن... آقا هم با ناراحتي ، بدون حتي يک کلام حرف ، رفته... بشينم چيکار کنم؟
بلند شدم که برم... رفتم توي يه اتاق ديگه اي که ديدم يه تعدادي صف کشيدن...
گفتم اينجا چه خبره؟ گفتن اين صف براي ديدار کاملا خصوصي هست!!!
يه نفر جلو در نشسته بود که ميپرسيد با آقا چيکار دارين؟
بعضي ها درخواست داشتن... گلايه داشتن... اون هم درخواست ها و نامه ها رو ميگرفت و ميگفت به آقا ميدم...
نوبت به من رسيد... طرف بدون اينکه چيزي از من بپرسه ، گفت برو تو!!!
رفتم تو اتاق... ديدم آقا گوشه اتاق نشسته... تمام سلول هاي بدنم به هم فشار مي آوردن... انگار که ميخوان از خوشحالي پرواز کنن...
همينکه اومدم برم پيش آقا ، يهو چند نفر ديگه که تابلو بود از گردن کلفت هاي سياسي هستن رفتن پيش آقا... خيلي زورم گرفت که حقم رو خوردن و همينجوري و بدون ملاحظه رفتن جلو!!!
آقا بهشون گفت من کاري به شما ندارم... اگر کاري دارين برين پيش فلاني... خوب زد تو برجکشون...
من رفتم جلو براي دست بوسي... دست و صورت آقا را بوسيدم...
آقا من رو توي آغوش خودش گرفت... چند ثانيه من رو محکم در آغوش خودش گرفته بود... من هم فقط گريه ميکردم...
توي اون لحظه فقط دوست داشتم که تمام زندگي و بود و نبودم رو بدم ولي اين حس و حال باز هم ادامه داشته باشه...
تا مي آمدم حرف بزنم ، زبونم ميگرفت... تا ميخواستم چيزي بگم سريع يه چيزي جلو زبونم رو ميگرفت...
يک لحظه سرم رو بلند کردم گفتم...
خدايا... خدايا...
اين... اين... اين خواب يا بيداري؟؟
از خواب پريدم!!!
صورتم خيس اشک شده بود...
...
...
...
شايد من اولين نفري هستم که به جرات ميتونم بگم ، بهترين لحظه زندگي من ، در خواب بوده!!!
خواب آقا... نائب امام زمان (عج)
بله...
بهترين لحظه زندگي من ، در خواب بوده!!!
پي نوشت///////////////////////////////
1- درسته که اين فقط خواب بوده ، ولي فکر نميکنم که خيلي هم دور از واقعيت باشه... اينکه دل رهبر از خيلي ها خون هست... اينکه خيلي از مسئولان ، مخالف رهبري و نظام هستن ولي دارن نون نظام رو ميخورن... از قدرتشون خيلي جاها استفاده ميکنن ولي.... اينکه رهبري ، خيلي از سياسيون گردن کلفت رو اصلا تحويل نميگيره ، باهاشون کاري نداره... ولي اون ها قدرت دارن و حق آدمايي مثل ماها رو ميخورن...
2- اين خاطره ، براي من واقعيه واقعيه!!! براي من واقعي بود... چون تمام اون لحظات رو واقعا حس کردم... توي خواب همه چي رو حس کردم...





