اولين برخورد من با او ، به زمان رياستش در يک سازمان جوان به نام سازمان ملي جوانان برميگردد...
سازماني که تحول ، جنبش ، نشاط و حرکت در آن موج ميزد...
نيروي کار جوان و متعهد و با اميد و با استعداد و قوي...
کساني که به سختي ميتوان جاينشين مناسب برايشان پيدا کرد...
به يک چشم به هم زدن ، همه چيز را تغيير داد...
دريافت و توزيع عادلانه اعتبارات مالي ، نشان از مديريت قوي و عادلانه يک مدير توانا بود...
شنيد بودم که او استعفا داده... من هم منتظر روزهاي سخت سازمان بودم!!!
اما رفتن او هم فرق ميکرد... او از سازمان رفت اما چندين مدير موفق را تربيت و از خود به يادگار گذاشت تا بماند خدمات او به جوانان حتي بعد از رفتنش...
به تدريس در دانشگاه چسبيد! نه... او را گره زدن! دانشجويانش او را به فکرشان گره زدن...
کاش استاد دانشگاه من هم او بود...
ميديدم که دانشجويانش خيلي راحت با او بحث ميکنند... او خسته از کار روزانه در دانشگاه بود ولي براي داشجويانش اهميت ميداد...
هيچکس حس نميکرد که اين سيد ، خسته است... اگر ميدانستند جلسات بحث روزانه را چند ساعت طول نميدادند!... تازه اين غير از کلاس درس بود... مباحثه ، آخر روز در دفتر دکتر جريان داشت...
او از هر جهت مدير است!... به نيروهايش ، به جوانان ، به مردم شهرش ، بيش از هرکس اهميت ميدهد...
من اين را با تمام وجود ، براي اولين بار لمس کردم...
او بلند پرواز نيست... هيچگاه قول هاي آنچناني به هيچکس نداد...
زمزمه هاي کانديد شدنش براي مجلس بر سر زبان ها افتاد ، اميدهايمان بيشتر شد...
فکر ميکنم فقط او ميتواند با تمام وجود و با تمام قدرت ، نماينده من در مجلس باشد...
فکر ميکنم فقط او ميتواند امانتدار راي من باشد... امانتدار اعتماد من باشد...
با خود تکرار ميکنم...
با تمام وجود حمايتت ميکنم... سيد احمد رضا دستغيب...






